|
|
| |||||||||||||||
|
|
| |||||||||||||||
|
|
|
اين حديث با روايتي از امام صادق(ع) به نقل از ابن عمار آغاز مي شود. حضرت فرمود: "در وصيت پيامبر(ص) به علي(ع) اين بود كه فرمود: اي علي! تو را در جان خودت به خوبي هايي سفارش مي كنم، آنها را از سوي من نگاه بدار.
سپس ادامه داد: خدايا! او را ياري فرما! اما اول راست گفتاري است. هيچ گاه از دهان تو دروغي خارج نشود و دومي پرهيزكاري است. هرگز بر خيانت جرأت مكن. سوم: ترس از پروردگار است؛ چنان كه گويي او را مي بيني، چهارم: گريه بسيار از ترس پروردگار است. براي تو به ازاي هر قطره اشك هزار خانه در بهشت بنا مي شود. پنجم اين كه مال و خون خود را در راه دين خود ببخشي. ششم اين كه از روش من در نماز و روزه و صدقه ام، پيروي نمايي. اما نماز پنجاه ركعت است و روزه سه روز در هر ماه: پنج شنبه اول ماه و چهارشنبه وسط ماه و پنج شنبه آخر ماه مي باشد و اما صدقه آن قدر بده كه طاقت داشته باشي و فكر كني كه اسراف كرده اي در حالي كه اسراف نكرده اي و ملازم نماز شب باش و ملازم نماز شب باش و ملازم نماز شب باش! و بر تو باد به نماز ظهر و بر تو باد به نماز ظهر و بر تو باد به نماز ظهر! و بر تو باد كه در هر حال قرآن بخواني! و بر تو باد كه دست هاي خود را هنگام نماز بالا ببري و آنها را برگرداني! و بر تو باد كه هر گاه وضو مي گيري مسواك كني! و بر تو باد كه نيكويي هاي اخلاقي را انجام دهي و از بدهي هاي اخلاقي دوري نمايي! پس اگر اينها را اجرا نكردي كسي جز خود را سرزنش مكن."
از جهات مختلف مشخص مي شود نكاتي كه رسول خدا(ص) به امام علي(ع) فرمود براي حضرت بسيار مهم بوده است. يكي از اين جهات آن كه رسول خدا(ص) آن را به حضرت علي(ع) بيان نمود، با اين كه امام(ع) هرگز در اين امور كوتاهي نداشت و اين به دليل اهميت موضوع مي باشد؛
اين گونه وصايا ميان ائمه عليهم السلام امري مرسوم بوده است.
از ديگر جهاتي كه مي توان به اهميت اين موارد پي برد اين كه رسول خدا(ص) فرمود: وصيت مي كنم تو را و سپس فرمود اينها را از جانب من نگاه بدار و نيز از خداوند طلبيد كه امام علي(ع) را در عمل به اين وصايا ياري رساند. همچنين چند نون تأكيد كه در حديث آمده است همگي اهميت موضوع را مي رساند.
البته به دليل اشتراكاتي كه در تكاليف عموم وجود دارد بايستي تلاش كرد كه به اين وصايا و سفارش ها عمل شود.
از جمله وصاياي مطرح در اين روايت، پرهيز از دروغ گفتن است. اين كه رسول خدا(ص) در ابتدا اين نكته را سفارش كرده اهميت مطلب رامي رساند. دروغ از جمله گناهاني است كه عقلاً و نقلاً نهي شده و اين خود نه تنها گناه است، بلكه گاه مفاسد و گناهان ديگري هم بر آن مترتب مي گردد؛ و گاهي چنان انسان را از اعتبار ساقط مي كند كه امكان جبران وجود ندارد.
امام باقر(ع) فرمود: "خداي متعال براي شر، قفل هايي قرارداد و كليدهاي آن قفل ها را شراب مقرر نمود و دروغگويي از شراب بدتر است."
با توجه به اين حديث كه مورد قبول تمام علما – رضوان الله تعالي عليهم – مي باشد، آيا عذري براي ارتكاب دروغ باقي مي ماند؟
البته از آن جا كه ما صورت غيبي اعمال را نمي دانيم، اين گونه روايات را مبالغه آميز مي خوانيم!
در روايت ديگر از امام باقر(ع) آمده است:
"دروغگويي موجب خرابي ايمان است."
چنين رواياتي زنگ خطر جدي است و دل انسان را مي لرزاند، اما اين گناه از بس رواج يافته، زشتي آن از بين رفته است.
همچنين در روايتي از امام رضا(ع) به نقل از رسول خدا(ص) آمده است.
"آيا مؤمن ترسو مي شود؟ حضرت فرمود: آري. سؤال شد آيا مؤمن بخيل مي شود؟
حضرت فرمود: آري. گفته شد: آيا مؤمن دروغگو مي شود؟ حضرت فرمود: نه"
دروغ گفتن حتي به عنوان مزاح و شوخي هم ممنوع شده و علما از جمله صاحب "وسايل" حكم به حرام بودن آن داده اند.
نيز از جمله سفارش هاي امام سجاد(ع) به فرزندان خود اين بوده است كه از دروغ كوچك و بزرگ در سخن هاي خود دوري كنيد چه جدي باشد و چه شوخي، زيرا هر گاه انسان در امري كوچك مرتكب دروغ شد، نسبت به [دروغ در] امر بزرگ هم جرأت پيدا مي كند. آيا نمي دانيد كه رسول خدا(ص) فرمود؛ بنده، راستي را پيشه خود مي كند تا جايي كه خداوند او را صديق قلمداد مي كند و دروغگويي را پيشه خود مي كند تا آن جا كه خداوند او را كذاب مي نويسد؟"
براساس اين روايات از رسول خدا(ص) و ائمه عليهم السلام، بسيار جرأت و شقاوت مي خواهد كه انسان به اين گناه بزرگ دست بزند.
"ورع"
"ورع" يكي از منازل سالكين است و عارف معروف – خواجه عبدالله انصاري – ورع را چنين تعريف كرده است: "ورع آن است كه انسان نفس خود را تا آخرين مرحله حفظ نمايد، در عين حال از لغزش هراس داشته باشد، يا اين كه براي بزرگ شمردن حق، بر نفس خود سختگيري نمايد".
ورع براي هر گروه و دسته اي مرتبه اي دارد: ورع عموم مردم دوري از گناهان كبيره است و ورع خواص دوري از شبهه هاست به اين عنوان كه در حرام نيفتند و ورع اهل زهد دوري از مباحات است تا مجبور به تحمل پيامدهاي آن نباشد و ورع اهل سلوك ترك نظر به دنياست تا به مقامات عاليه معنوي برسند و ورع مجذوبين ترك رسيدن به مقامات معنوي است تا به باب الله و شهود جمال الله نايل آيند و ورع اوليا پرهيز از توجه به غايات است. هر كدام از اينها شرحي دارد كه نيازي به ذكر آنها نيست.
دوري از حرام ها پايه تمام كمالات است و هيچ كس به مقامي نمي رسد مگر با دوري از گناهان و اين مقدار براي عموم هم ميسر است و فضيلت آن بسيار مي باشد، چنان كه امام صادق(ع) فرمود:
"تو را به پرهيزكاري و ورع و جديت در عبادت سفارش مي كنم، و بدان كه جديت در عبادت مفيد نيست در صورتي كه در آن ورع نباشد."
نفوسي كه به گناه مبتلا هستند، نقاشي در آنها بي فايده است. تا صفحه اول از كدورت گناه پاك نشود نمي توان در آن نقاشي كرد. پس عبادات كه صورت كماليه نفس است بدون صفا دادن نفس از طريق دوري از گناه ممكن نيست.
همچنين امام باقر(ع) فرمود: "ولايت ما نمي رسد، مگر با عمل و ورع."
نيز امام صادق(ع) فرمود: "شيعه ما نيست كسي كه در شهري كه صدهزار جمعيت باشد، كسي از او با ورع تر باشد."
اين نكته را نيز بايد دانست كه معيار در ورع، دوري از گناهان است؛ پس نبايد مأيوس شد، زيرا هر كس از گناهان و حرمت ها اجتناب نمايد از زمره با ورع ترين افراد به شمار مي رود.

زندگي سراسر درخشان رسول گرامي اسلام از آغاز تا پايان ـ به ويژه در عصر 23 ساله نبوّت ـ گنجينهاي عميق و بينظير فرهنگي ـ سياسي است، كه در تمام تاريخ بشر، مانندي ندارد، و هر بُعدي از آن، آموزنده درسهاي بزرگ و عميق زندگي سالم بشري است. با كمال تأسّف كم توجهي به زندگي سازنده پيامبر اسلام(ص) موجب خسران وسيع، براي جهان و بشريّت شده است، و بايد همه به پيشگاه مقدّس آن بزرگمرد الهي، عذر تقصير بياوريم.
قبل از ذكر نمونههايي از جلوههاي رفتاري آن حضرت به گفتار چند تن از متفكّران بزرگ جهان، در شأن پيامبر اسلام(ص) توجّه كنيد، كه به گفته مولانا:
گفته آيد در حديث ديگران خوشتر آنباشد كه وصف دلبران
«وُلتر» (1694 ـ 1779 ميلادي) دانشمند و نويسنده متفكّر مشهور فرانسه مينويسد: «محمّد بيگمان مردي بسيار بزرگ بود، و مرداني بزرگ را نيز در دامن فضل و كمال خويش پرورش داد. او قانونگذاري خردمند، جهانگشايي توانا، رهبري دادگستر، پيامبري پاك و پارسا بود، و بزرگترين انقلابهاي روي زمين را پديد آورد.»
نيز مينويسد: «آيين محمّد(ص) هرگز تمايلات شهواني را رواج نداد، محمّد(ص) قانونگذاري خردمند بود كه ميخواست بشريّت را از بدبختي و جهل و فساد رهايي بخشد، او تأمين منافع همه مردم روي زمين، از زن و مرد، كوچك و بزرگ، خردمند و بيخرد، سياه و سفيد، زرد و سرخ را در نظر گرفت.»1
«جرج برنارد شاو» (1856 ـ 1950 ميلادي) نويسنده انديشمند و مشهور انگليسي مينويسد: «آيين محمّد (ص) به خاطر خصلت حيات بخشياش، تنها آييني است كه استعداد آن را دارد تا تمام تغييرات و دگرگونيهاي عالم وجود را در خود جذب نمايد، و با مقتضيات هر عصر و زماني تطبيق كند، من زندگي محمّد(ص) را بررسي كردهام، او مرد عجيبي است، وضع و مقام او بالاتر از آن است كه ضدّ مسيح باشد، او بايد به عنوان نجات دهنده بشريّت، شناخته شود، به عقيده من اگر مردي مانند او، زمام رهبري سراسر جهان جديد را به دست بگيرد، توفيق آن را مييابد كه مسائل و حوادث جهان جديد را با شيوه جامعي كه موجب تأمين صلح و سلم و سعادت جهان است حل كند، به نظر من آيين محمّد(ص) براي فرداي اروپا قابل قبول است، چنان كه براي امروز آن نيز قابل قبول ميباشد.»2
«توماس كارلايل» (1795 ـ 1881 ميلادي) فيلسوف مشهور و دانشمند باانصاف انگليسي در كتاب قهرمانان كه آن را در سال 1841 ميلادي تأليف نموده، مينويسد: «زندگي محمّد(ص) بر مبناي اصول حكيمانهاي بود، كه هر انديشمند بايد از آن پيروي كند، و در اين صورت به صراط مستقيم هدايت گام نهاده است... او پيامبر بر حقّ است و از سوي خداوند توانا و دانا آمده است... بعضي از مسيحيان با وارد كردن اين اتّهام كه محمّد(ص) آيين خود را با شمشير و سرنيزه، رواج داد، ميخواهند به آيين محمّد(ص) ضربه بزنند، اين اتّهام، نسبتي بسيار دور از حقيقت است، زيرا صاحبان اين اتّهام بايد درست بينديشند كه نيرويي كه اين شمشير را از نيام بيرون كشيد و برق آن را بر فراز قلّه كوههاي فرانسه، اسپانيا و كنگره طاق مدائن تا سمرقند و روي اهرام مصر در دست كساني مانند موسي بن نصير و طارق بن زياد، يعني فاتحان بزرگ، آشكار ساخت، كدام نيرو بود؟! بدون شك، آن نيرو، آيين (پرمحتوا و سازنده) محمّد(ص) بود، نه زور شمشير. به نظر من، حق، وجود خود را به هر وسيله كه باشد آشكار خواهد ساخت.»3
اين گونه گفتار، كه از زبان متفكّران بزرگِ غيرمسلمان، شنيده ميشود، بيانگر آن است كه زندگي پيامبر اسلام(ص) و آيين او داراي محتوايي عميق، برنامههايي سازنده، فرهنگي غني و قابل قبول براي رشد و تعالي بشريّت در راه تكامل حقيقي است.
پس از اين اشاره، چند فراز از زندگي درخشان پيامبر(ص) را ميآوريم:
دوري از امور شرك آلود
در آن هنگام كه پيامبر(ص) دوران كودكي را در نزد حليمه سعديّه، كه مادر رضاعي آن حضرت بود ميگذراند، كمتر از پنج سال داشت، روزي به حليمه سعديّه فرمود: «اي مادر! چرا دو نفر از برادرانم را (منظور فرزندان حليمه بودند) در روز نميبينم؟»
ـ آنها روزها گوسفندها را به چراگاه ميبرند، اكنون در دشت هستند.
ـ چرا مرا همراه آنها نميفرستي؟
ـ آيا دوست داري همراه آنها به صحرا بروي؟
ـ آري.
بامداد روز بعد، حليمه موي سر پيامبر(ص) را شانه زد و خوشبو نمود، و سرمه بر چشمانش كشيد و يك عدد مهره يماني، براي محافظت به گردنش آويخت. پيامبر(ص) بيدرنگ آن مهره را از گردن بيرون آورد و به كنار انداخت، و سپس حليمه را مخاطب ساخته و چنين فرمود:
«مَهْلاً يا أُمّاهُ! فَاِنَّ مَعِي مَنْ يَحْفِظُنِي؛ مادرجان آرام باش، اين چيست؟ من خدايي دارم كه مرا حفظ ميكند[نه مهره يماني!]»4
روح عبوديّت
روح عبوديّت و بندگي خدا در سراسر زندگي پيامبر(ص) از آغاز تا پايان ديده ميشد، او قبل از هر چيز بنده خالص خدا بود، آنقدر براي نماز و مناجات با خدا، ميايستاد كه پاهايش ورم ميكرد، و چهرهاش زرد ميشد، يكي از اصحاب به آن حضرت عرض كرد: «مگر نه اين است كه خداوند درگذشته و آينده، تو را دور از گناه نگهداشته، چرا خود را اين گونه به زحمت ميافكني؟»
پيامبر(ص) در پاسخ او فرمود: «اَفَلا اَكُونُ عَبْدا شَكُورا؛ آيا بنده سپاسگزار خدا نباشم؟»5
در يكي از شبها كه پيامبر(ص) در حجره امّسَلَمه (يكي از همسرانش) به سر ميبرد، امّسَلَمه در نيمههاي شب آن حضرت را در بستر نديد، برخاست و به جستجويش پرداخت آن بزرگوار را در گوشه حجره در حال مناجات و گريه ديد كه به خدا عرض ميكرد: «اَللهُمَّ وَ لاتَكِلْنِي اِلي نَفْسِي طَرْفَةَ عَيْنٍ اَبَدا؛ خدايا حتّي به اندازه يك چشم به هم زدن، مرا به خودم وانگذار.»
گريه پيامبر(ص) موجب شد كه امّ سَلَمه منقلب شده و به گريه افتد، پيامبر(ص) از علّت گريه او پرسيد، امّ سلمه چنين جواب داد: «پدر و مادرم به فدايت اي رسول خدا! تو با اين مقام ارجمند، كه خداوند گناه گذشته و آيندهات را بخشيده، اين گونه گريه ميكني، و از خدا ميخواهي كه به اندازه يك چشم به هم زدن، تو را به خود وانگذارد، آيا من گريه نكنم؟»
پيامبر(ص) فرمود: اي امّ سلمه! هيچ گاه ايمن از آن نيستم كه به خودم واگذار گردم، خداوند به اندازه يك چشم به هم زدن، يونس پيامبر را به خود واگذاشت، آن همه مصائب و رنجها (از افكنده شدن در دريا و قرار گرفتن در درون نهنگ) دامنگيرش شد.»6
از اين سخن فهميده ميشود كه در امور معنوي نيز بايد در تمام لحظهها از خدا استمداد كرد، كه اگر خداوند لحظهاي انسان را از عنايات خود محروم سازد، او به لغزش ميافتد، چنان كه يونس به لغزش (و ترك اولي) افتاد.
برخورد با همسايه مردم آزار
شخصي به محضر پيامبر(ص) آمد و از همسايه مردم آزار خود شكايت كرد، پيامبر(ص) به او فرمود: «صبور و شكيبا باش.»
او رفت و پس از مدّتي نزد پيامبر(ص) آمد و همان شكايت خود را تكرار كرد، پيامبر(ص) نيز همان پاسخ را داد. او براي بار سوّم نزد پيامبر(ص) آمد و از همسايهاش شكايت كرد، اين بار پيامبر(ص) به او فرمود: «روز جمعه كه مردم براي نماز جمعه حركت ميكنند، اثاث خانهات را بر سر راه مردم بگذار، مردم از تو ميپرسند: چرا وسايل خانهات را بيرون ريختهاي؟ تو ماجراي آزار همسايه را به آنها بگو.»
آن مرد همين دستور پيامبر(ص) را اجرا نمود، همسايهاش براي حفظ آبروي خود، از او خواهش كرد كه اثاث خانهات را به خانهات بازگردان، و من با خدا عهد ميكنم كه ديگر به تو آزار نرسانم.7
برخوردبا حيفوميل بيتالمال
«مِدْعَمْ» از خدمتكاران پيامبر(ص) بود، در يكي از جنگها، همراه پيامبر(ص) به جبهه رفت، ناگهان از طرف دشمن هدف تير قرار گرفت و همان تير باعث شهادت او شد، مسلمانان كنار پيكر به خون تپيده او آمدند و با احساسات پاك به او ميگفتند: «بهشت بر تو گوارا باد.» ولي پيامبر(ص) نه تنها سخني نميفرمود، بلكه خشمناك به نظر ميرسيد، حاضران علّت خشم پيامبر(ص) را نميدانستند، ناگهان ديدند پيامبر(ص) فرمود: «كَلاّ وَالّذي نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ اِنّ شَمْلَتَهُ الآن لَتُحْتَرَقُ عَلَيْهِ فِي النّارِ، كانَ غَلَّها مِنْ فَيْيء المسْلِمينَ يَوْمَ خَيبرٍ؛ نه هرگز، سوگند به خداوندي كه جان محمّد در دست اوست، روپوش او هم اكنون او را در ميان آتش شعلهور خود ميسوزد، چون او آن روپوش را از بيتالمال مسلمانان (بدون مقررات و اجازه موازين نظامي و رهبري) از روي خيانت برداشته است، و آن لباس را هم اكنون پوشيده است».
يكي از مسلمانان هنگامي كه اين سخن را شنيد، و فهميد كه خيانت به بيت المال، كيفر سختي دارد، شديدا تحت تأثير قرار گرفت، و به رسول خدا(ص) عرض كرد:
«من دو عدد بند كفش را، برخلاف مقرّرات، از بيتالمال برداشتهام آيا همين مقدار نيز بازخواست و كيفر دارد؟!»
پيامبر(ص) در پاسخ فرمود:
«يُعَدُّ لَكَ مِثْلُهُما مِنَ النّارِ؛ آري به اندازه همين مقدار، براي تو، آتش دوزخ فراهم شده است.»8
حادثه عجيب فوق كه كشف گوشهاي از عالم برزخ، در برابر چشم پيامبر(ص) است، بيانگر آن است كه هرگونه حيف و ميل بيت المال، و استفاده نا به جا از آن، گناه بزرگ به شمار آمده و داراي كيفر سخت است.
بنابراين ميتوان گفت استفاده شخصي از ماشين، تلفن و ساير امكانات دولتي و اداري، و آنچه برخلاف مقرّرات قانوني است، خيانت به بيتالمال است، روايت فوق، هشداري كوبنده در مورد افرادي است كه رعايت حفظ بيتالمال نميكنند.
رزمنده ملّي گرا
در سال سوّم هجرت، جنگ اُحُد، بين سپاه اسلام و سپاه شرك در كنار كوه احد نزديك مدينه رخ داد، آتش جنگ شعلهور گرديد، در ميان سپاه اسلام شخص غريبي بود كه به او «قُزْمان» ميگفتند، او قهرمانانه به سپاه دشمن حمله ميكرد، خوب ميجنگيد، به تنهايي هشت يا هفت نفر را كشت، شجاعاني از دشمن مانند: هشام بن اميّه، وليد بن عاص و خالد بن اعلم را به خاك هلاكت افكند. ولي هرگاه از دلاوريها و فداكاريهاي قُزمان، در محضر پيامبر(ص) سخن به ميان ميآمد، آن حضرت ميفرمود: «قُزمان اهل دوزخ است!»
قُزمان در جنگ اُحُد بر اثر زخمهاي بسياري كه از جانب دشمن به او رسيد، بستري گرديد، مسلمانان كنار بستر او ميآمدند و به او ميگفتند: «اي قُزمان! آفرين بر تو، نيكو جنگيدي و نيكو فداكاري كردي، بهشت را به تو مژده ميدهيم.»
قُزمان كه اعتقاد به بهشت و دوزخ نداشت، به آنها گفت: «بهشت چيست؟ سوگند به خدا من به خاطر قبيلهام و براي حفظ حسب و نسبم ميجنگيدم، اگر غير از اين بود هرگز نميجنگيدم.»
سرانجام وقتي كه زخمهاي بدن او وسيعتر و شديدتر شد، تيركماني برداشت و با آن خودكشي كرد.9
در اين هنگام مسلمانان به راز سخن پيامبر(ص) پي بردند كه ميفرمود: «قُزمان اهل دوزخ است!»
* * *
دعاي هميشگي پيامبر(ص) را، كه پيوسته پس از نماز ميخواند، حسن ختام اين مختصر قرار ميدهيم.
«اَللّهُمَّ اغْفِرْلِي خَطائي وَ ذُنُوبِي كُلَّها، اَللّهُمَّ اَنْعِمْنِي وَ اَحْيِنِي وَ ارْزقْنِي، وَاهْدِنِي لِصالِحِ الاَعْمالِ وَالاَخْلاقِ، فَاِنَّهُ لايَهْدي لِصالِحِها اِلاّ اَنْتَ، وَ لايَصْرِفُ عَنْ سَيِّئها اِلاّ اَنْتَ؛ خدايا! همه خطاها و گناهانم را بيامرز، خدايا به من نعمت بخش، و مرا زنده بدار و روزي ده! و مرا براي انجام كارهاي نيك و رعايت اخلاق پسنديده، هدايت فرما، چرا كه جز تو كسي انسانها را به كارهاي نيك هدايت نكند، و از كارهاي زشت باز ندارد.»10
پيامبرص تحت تاثيرقرارگرفت به اوفرمودچقدرنيكوسخن مي گوئي ؟ .
سپس به بلال حبشي فرمودباشتاب به حجره هاي همسران من برو،وجستجوكن ،اگرچيزي ازطعام هست بياور .
بلال رفت و به جستجوپرداخت ومشتي خرماكه پ‚عددبود،يافت وبه حضورپيامبرص آورد .
پيامبرمهربان اسلام ص خرماهارابه سه قسمت كرد،هفت عددآن رابه آن كودك يتيم داد،وفرمودبقيه رابگير،هفت عددآن رابه مادرت بده وهفت عددديگر رابه خواهرت بده .
كودك يتيم درحالي كه خوشحال بودازنزدرسول خداص رفت ، دراين هنگام ،معاذيكي ازاصحاب برخاست ودست نوازش برسرآن كودك يتيم كشيدوباگفتاري مهرانگيز،كودك راتسلي خاطرداد .
پيامبرص به معاذفرمود اي معاذ!توواين كارتوراديدم ،همينقدربدان ،هركس سرپرستي يتيمي كند، ودست نوازش برسراوبكشد،خداوندبهرموئي كه اززيردستش مي گذرد،حسنه و پاداش خوبي به اومي دهد،وگناهي ازگناهان اورامحومي كند،وبردرجه ومقام معنوي اومي افزايد

| |

مى گويم :
اين سخن غزالى مبتنى بر اين كه پيامبر ما امّى بود آنچنان كه ميان عامه مشهور است ، به اين معنى است كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله خواندن و نوشتن را نمى دانست در حالى كه از اهل بيت عليهم السلام خلاف آن روايت شده است : در كتاب (( بصائر الدرجات )) از محمّد بن حسن صفار - خدايش بيامرزد - به اسناد وى از عبدالرحمن بن حجاج نقل شده كه مى گويد: امام صادق عليه السلام فرمود: ((همانا پيامبر صلى اللّه عليه و اله مى خواند و مى نوشت و هر نانوشته اى را نيز مى خواند.))(۶۰۰)
و به اسناد خود از جعفر بن محمّد صوفى نقل كرده ، مى گويد: از ابوجعفر محمّد بن على الرضا عليه السلام پرسيدم : يابن رسول اللّه ! چرا پيامبر را امّى مى گفته اند؟ فرمود: مردم چه مى گويند؟ عرض كردم : مردم گمان مى كنند كه پيامبر را از جهت امى گفته اند كه چيزى ننوشت . فرمود: دروغ گفته اند، لعنت خدا بر ايشان باد! كجا چنين چيزى ممكن است در حالى كه خداى تبارك و تعالى در كتاب استوارش مى فرمايد: (( هو الذى بعث فى الا مين رسولا منهم يتلو عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة ، )) (۶۰۱) چگونه ممكن است چيزى را كه خوب نمى دانست به مردم تعليم دهد؟ به خدا سوگند كه رسول خدا صلى اللّه عليه و اله به هفتاد و دو يا هفتاد و سه زيان مى خواند و مى نوشت و به اين جهت او را امى گفته اند (۶۰۲) كه از مردم مكه - از مراكز بزرگ اجتماع - بوده است و اين همان فرموده خدا در قرآن است : (( لتنذر ام القرى و من حولها. )) (۶۰۳)
غزالى گويد: اگر هيچ چيز براى پيامبر صلى اللّه عليه و اله جز همين امور ظاهرى نبود، هر آينه كفايت مى كرد، در حالى كه آن قدر آيات و معجزات از آن حضرت پديد آمده كه جاى هيچ شك و ترديدى را براى كسى كه جويا باشد باقى نمى گذارد، اينك به برخى از آنها كه در اخبار بسيارى وارد شده و در كتب (( صحاح )) موجود است با نظرى كلى به مجموعه آنها و بدون آن كه سخن را به درازا كشيم اشاره مى كنيم :
خداوند به دست آن حضرت بارها و بارها خرق عادت كرد: از آن جمله ، چون قريش از آن حضرت معجزه اى خواستند، در مكه (( شق القمر )) كرد (۶۰۴) و در منزل جابر (۶۰۵) و در سراى ابن طلحه و روز خندق (۶۰۶) افراد زيادى را با (اندك طعامى ) غذا داد و يك بار هشتاد نفر را با چهار مد جو و گوشت بزغاله اى كه كمتر از يك سال داشت غذا داد.(۶۰۷)
و يك بار بيش از هشتاد مرد را با چند قرص نان جوى كه انس روى دستش حمل مى كرد، اطعام كرد (۶۰۸) و يك مرتبه هم تمام سپاهيان را از اندك خرمايى كه بنت بشير، روى دست گرفته بود و خدمت آن حضرت آورد، عطا فرمود، همه آنها بقدرى خوردند كه سير شدند و زياد آمد.(۶۰۹)
از ميان انگشتانش آب جوشيده و تمام لشكر كه تشنه بودند از آن سيراب شدند.(۶۱۰)
همه سپاهيان از قدح كوچكى كه به زحمت ، دست پيامبر صلى اللّه عليه و اله در آن جا مى گرفت ، وضو گرفتند.(۶۱۱)
يك بار آب وضويش را به چشمه تبوك ريخت كه آب نداشت و يك بار هم به چاه حديبيه كه باعث جوشش آب در هر دو جا شد و سربازان سپاه كه هزاران تن بودند از چشمه تبوك نوشيدند تا سيراب شدند و از چاه حديبيه نيز هزار و پانصد تن آب خوردند در حالى كه قبلا آب نداشت .(۶۱۲)
به عمر بن خطاب دستور داد از خرماهايى كه در جايى همانند اسطبل شتران گرد آمده بود به چهارصد سوار توشه راه بدهد و او به همگى از آن خرماها داد و مقدارى كه باقى ماند، اندوخته كرد.(۶۱۳)
به روى سپاه دشمن مشتى خاك پاشيد كه چشمهايشان كور شد و اين آيه شريفه در آن باره نازل گرديد: (( و ما رميت اذ رميت و لكن اللّه رمى . )) (۶۱۴)
با بعثت آن حضرت خداوند كهانت را باطل كرد كه براى هميشه از ميان رفت هيچ اثرى از آن موجود نيست .(۶۱۵)
ستونى كه در وقت خطابه به آن تكيه مى داد، چون منبر ساخته شد، آنچنان به ناليدن افتاد كه تمام اصحاب پيامبر صلى اللّه عليه و اله از آن فريادى مانند صداى شتر مى شنيدند، آن حضرت آن را در بغل گرفت تا آرام شد.(۶۱۶)
يهود را دعوت كرد كه (اگر راست مى گويند) آرزوى مرگ كنند و به آنها اطلاع داد كه آنها چنين آرزويى را نخواهند كرد و در حقيقت از بيان چنين آرزويى آنها را باز داشت و آنها ناتوان شدند، و اين آيه در قرآن آمده است ، مسلمانان از مشرق تا مغرب زمين در تمام اجتماعات روز جمعه با صداى بلند، به خاطر بزرگداشت معجزه اى كه در آيه است ، آن را تلاوت مى كنند.(۶۱۷)
و از امور غيبى خبر داد و از اين كه عمار را گروه ستمگران مى كشند (۶۱۸) و به وسيله امام حسن عليه السلام بين دو گروه بزرگ از مسلمانان ، خداوند صلح ايجاد مى كند.(۶۱۹) و از مردى خبر داد كه در راه خدا جهاد كرده ولى از اهل دوزخ است بعد معلوم شد كه آن مرد خودكشى كرده است .(۶۲۰)
البته اين مطالب چيزهايى هستند كه به هيچ طريق از قبل ، اطلاعى از آنها نبود، نه از راه نجوم و نه كهانت و نه نوشته اى در استخوان شانه و نه فالگيرى با خط كشى و پرنده بلكه از طريق اعلام خداوند بر پيامبر و وحى به آن حضرت بود.
سراقة بن جعشم آن حضرت را دنبال كرد، پاهاى اسبش به زمين فرو رفت و به دنبال آن دودى برخاست او كمك طلبيد، پيامبر صلى اللّه عليه و اله دعا كرد و اسبش رها شد ولى او را بيم داد كه ديرى نخواهيد پاييد كه به دستهايش دستبند كسرى زده خواهد شد و همان طور شد.(۶۲۱)
و از كشته شدن اسود عنسى كذاب در شب قتلش خبر داد در حالى كه او در صنعاى يمن بود و همچنين خبر داد كه كشنده او كيست .(۶۲۲)
روى در روى صد تن از قريش كه منتظر او بودند بيرون آمد و مشتى خاك بر فرق آنها پاشيد و آنها او را نديدند.(۶۲۳)
شترى در حضور اصحاب آن حضرت شكايت كرد و تواضع نمود.(۶۲۴)
و به گروهى از اصحابش كه اجتماع كرده بودند، فرمود: ((يكى از شما در آتش دوزخ دندانش مانند كوه احد مى باشد)) همه آنها را در راه درست از دنيا رفتند جز يكى كه مرتد كشته شد.(۶۲۵)
و به ديگر افراد آن گروه فرمود: ((آخرين فرد شما به علت افتادن در ميان آتش در دنيا مى رود))، آخرين فرد آنها ميان آتش افتاد و در آن سوخت و مرد.(۶۲۶)
دو درخت را طلبيد، آمدند و كنار هم قرار گرفتند و آنگاه دستور داد از هم جدا شدند.(۶۲۷)
پيامبر صلى اللّه عليه و اله نصارى را به مباهله خواند و آنها خوددارى كردند و خبر داد كه اگر مباهله مى كردند هلاك مى شدند، و آنها با توجه به درستى گفته پيامبر صلى اللّه عليه و اله خوددارى كردند.(۶۲۸)
عامر بن طفيل و اربد بن قيس كه دو تن از دلاوران و جنگجويان عرب بودند خدمت آن حضرت آمدند و قصد كشتن آن حضرت را داشتند و موفق نشدند پيامبر صلى اللّه عليه و اله نفرين كرد، در نتيجه عامر وسيله اى غده اى از پا در آمد و اربد را صاعقه اى سوزاند.(۶۲۹)
آن حضرت خبر داد كه شخصا ابّى بن خلف جمحى عليه اللعنه را مى كشد و در جنگ احد، مختصر جراحتى به وى وارد كرد كه سرانجام به مرگ او انجاميد.(۶۳۰)
به آن حضرت زهر دادند و كسى كه هم خوراك او بود از پا در آمد ولى پيامبر صلى اللّه عليه و اله چهار سال بعد از آن زندگى كرد و سر دست زهر آلوده گوسفند با او سخن گفت .(۶۳۱)
روز جنگ بدر از موضع به خاك افتادن بزرگان قريش خبر داد و يك يك آنان را بر قتلگاه آنها مطلع ساخت و هيچكدام از آنها از محل تعيين شده فراتر نرفتند.(۶۳۲)
هشدار داد كه گروه هايى از امتش جنگ دريايى خواهند داشت و همان طور شد.(۶۳۳)
زمين براى آن حضرت جمع شد و مشرقها و مغربهايش را بر او نماياندند. خبر داد كه سيطره امتش بزودى بر مجموعه آنها گسترده خواهد شد، (۶۳۴) و همان طورى كه كه خبر داده بود، واقع شد؛ سيطره آنها از اول خاور يعنى بلاد ترك تا آخر باختر يعنى بحر اندلس و بلاد بربر رسيد ولى در جنوب و شمال همان طورى كه فرموده بود بدون كم و زياد، نتوانستند گسترش دهند.
به دخترش فاطمه عليهاالسلام خبر داد كه او نخستين فرد اهل بيتش است كه به او ملحق خواهد شد، و همان طور شد.(۶۳۵)
به زنانش اطلاع داد، آن كه از همه بخشنده تر است ، زودتر از همه به او ملحق خواهد شد، در نتيجه زينب بنت جحش اسدى كه دستش بيش از همه به دادن صدقه باز بود زودتر از همه به پيامبر صلى اللّه عليه و اله ملحق شد.(۶۳۶)
دست مباركش را به پستان گوسفند نازاى بى شير كشيد، شير جارى شد و همين باعث مسلمان شدن ابن مسعود گشت و يك بار ديگر در خيمه ام معبد خزاعى اين عمل را انجام داد.(۶۳۷)
چشم يكى از اصحاب از جا كنده شد و افتاد آن حضرت با دست مباركش آن را به جاى اول برگرداند در حالى كه او از چشم ديگرش سالمتر و بهتر بود.(۶۳۸)
در روز جنگ خيبر كه على عليه السلام چشم درد بود، آب دهان بر چشم او ماليد، فورى بهبود يافت و پرچم را به دست وى داد.(۶۳۹)
تسبيح گفتن غذاى جلو حضرت را ديگران مى شنيدند.(۶۴۰)
پاى يكى از اصحاب صدمه ديد، آن حضرت دست كشيد، فورى خوب شد.(۶۴۱)
توشه سپاهى كه همراه او بود، كم شد، دستور داد تا باقيمانده را جمع آورى كنند پس مقدار اندكى جمع شد و دعا كرد تا خداوند به همان اندك بركت دهد، آنگاه دستور داد سپاهيان از آن توشه برگيرند، هيچ ظرفى ميان لشكر نماند مگر از آن پر شد.(۶۴۲)
حكم بن عاص به مسخره اداى راه رفتن پيامبر را در آورد، فرمود: ((همان طور باش ))، همچنان در حال ارتعاش ماند تا از دنيا رفت .(۶۴۳)
دست طلحه و زبير كه مدتها شل بود، در روز جنگ احد موقعى كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله دست كشيد، براى هميشه بهبود يافت .(۶۴۴)
پيامبر صلى اللّه عليه و اله از زنى خواستگارى كرد، پدرش به خاطر اين كه جواب رد بدهد، بهانه گرفت و با اين كه پيس نبود، گفت : پيس است ، پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: پس بگذار همچنان باشد! آن زن مبتلا به پيسى شد و او همان ام شبيب معروف به ابن البرصاى شاعر است .(۶۴۵)
و آيات و معجزات بسيارى ديگرى را آن حضرت نقل است ، كه تنها به روايات مستفيض بسنده كرديم .
مى گويم :
از جمله مطالبى كه از طريق اهل بيت عليهم السلام نقل شده ، خبر دادن پيامبر صلى اللّه عليه و اله از شهادت مولايمان امير مؤ منان عليه السلام است و اين كه در ماه رمضان بر سر مباركش ضربت مى زنند و محاسن شريفش از خون سرش رنگين مى شود، (۶۴۶) و خبر از شهادت نوادگانش ، حسن عليه السلام و حسين عليه السلام كه حسن عليه السلام را مسموم مى كنند و حسين عليه السلام در سرزمين كربلا پس از شهادت يارانش ، تنها و بى كس كشته مى شود. (۶۴۷) و اين كه پاره تن او در توس دفن مى شود، اشاره به مولايمان امام رضا عليه السلام دارد. (۶۴۸) و امامان پس از وى دوازده نفرند و نام يكايك آنها را برده است . (۶۴۹) و اين كه امير مؤ منان عليه السلام بعد از رحلت آن حضرت ، با ناكثين ، قاسطين و مارقين مى جنگد (۶۵۰) و اين كه يكى از همسرانش بر على عليه السلام ستم روا مى دارد و نسبت به وى ستمكار است و سگهاى حواءب در نزد او پارس مى كنند، (۶۵۱) و از تمام آشوبهايى كه پس از وى اتفاق مى افتد و اين كه ابوذر (( - رضى اللّه عنه - )) تنها و بى كس از دنيا مى رود، (۶۵۲) و آخرين رزق عمار از دنيا پيمانه اى از شير است (۶۵۳) و ديگر خصوصياتى كه آن حضرت خبر داد.
از جمله معجزات آن حضرت ، اطاعت خورشيد يك نوبت در غروب نكردن و يك بار در طلوع پس از غروب (۶۵۴) و اطاعت درخت از جا كنده شد و زمين را شكافت ، در حالى كه ريشه هايش درون خاك بود حركت مى كرد، مقابل پيامبر صلى اللّه عليه و اله ايستاد و سلام داد سپس ، همان طورى كه در (( نهج البلاغه )) آمده است ، به دستور آن حضرت به جاى خود برگشت .(۶۵۵)
غزالى گويد: هر كس در انجام خرق عادت به دست پيامبر صلى اللّه عليه و اله ترديد كند و گمان كند كه يكايك اين وقايع به تواتر نقل نشده است بلكه فقط قرآن متواتر است ، مانند كسى است كه در شجاعت على عليه السلام و سخاوت حاتم شك كند، معلوم است كه يكايك اين وقايع به تواتر نرسيده ، ولى مجموع اين رويدادها باعث علم قطعى مى شود، وانگهى هيچ بحثى نيست كه قرآن متواتر است و بزرگترين معجزه باقى در ميان مردم مى باشد و براى پيامبر صلى اللّه عليه و اله معجزه جاويدى جز قرآن نيست از اين رو پيامبر صلى اللّه عليه و اله به وسيله قرآن ، بلغاى دنيا و فصحاى عرب را به مبارزه طلبيده در حالى كه آن روز در جزيرة العرب هزاران تن از بلغاء و فصحاء بودند كنه فصاحت پيشه آنان بود و به آن فخر و مباهات مى كردند، با اين همه در مقابل آنها فرياد مى زد: اگر شك دارند، نظير آن را با ده سوره مثل آن يك يك سوره مانند آن را بياورند (چنانكه در قرآن آمده است ) به ايشان فرمود: (( لئن اجتمعت الانس و الجن على اءن ياءتوا بمثل هذا القرآن لا ياءتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا. )) (۶۵۶)
و اين مطلب را براى ناتوان ساختن ايشان فرمود و آنها ناتوان ماندند و از او رو بر تافتند تا آن جا كه خود را در معرض كشته شدن و زنان و كودكانشان را در معرض اسارت قرار دادند ولى نتوانستند با قرآن معارضه كنند و يا نسبت به روانى و زيبايى عبارات آن اشكالى وارد كنند، سپس اين قرآن در طول قرنها و عصرها در همه جاى عالم در شرق و غرب منتشر شد و تا امروز كه نزديك به پانصد سال (۶۵۷) گذشته هيچ كس قادر بر معارضه با قرآن نبوده است ، بنابراين چقدر نادان است كسى كه به احوال و رفتار و گفتار پيامبر صلى اللّه عليه و اله توجه كند سپس به اخلاق و معجزاتش بنگرد و بعد، استمرار شريعت او را تا امروز و انتشار آن را در سراسر جهان ببيند و اعتراف پادشاهان عصر پيامبر و پس از آن را، به عظمت وى - با وجود ضعف و يتيمى شخص آن حضرت - ملاحظه كند، و با همه اينها در رد صدق نبوتش لجاجت كند و چه توفيق بزرگى است آن را كه به وى ايمان آورده و نبوتش را تصديق كرده و در هر حال از او پيروى مى كند. ما از خداى تعالى مى خواهيم تا ما را به پيروى از او در اخلاق و رفتار و احوال و گفتار - به لطف و كرم و جود خويش - موفق بدارد كه او شنوا و اجابت كننده دعا است و درخواست كننده و فقير از بخشنده و كريم نااميد نمى شود.
اين بود پايان سخن در بخش اخلاق نبوت و آداب زندگى از كتاب (( محجة البيضاء فى تهذيب الاحياء و ان شاء ع(( )) به دنبال آن بخش اخلاق امامت و آداب پيروان اهل بيت عليهم السلام خواهد آمد - (( الحمدللّه اولا و آخرا و ظاهرا و باطنا. ))
سيره نبوي، به عنوان بخشي از وقايع تاريخي در جهان بيني اسلامي يكي از منابع شناخت معارف الهي محسوب
مي شود و مسلمانان همواره برآنند تا با تمسك به آن آداب و ارزشهاي بجاي مانده از سنت پيامبر گرامي اسلام، خود را به آداب و خصال نبوي متصف و محمود گردانند. اين مجموعه از آداب و سنن كه مخزن الاسرار فرهنگ اسلامي محسوب مي گردد در طول اعصار و قرون همواره مورد توجه زايد الوصف علما و انديشمندان بزرگ اسلامي قرار گرفته و هر يك از آنان به فرا خور سعي خويش در جهت تنقيح و انطباق آن با اصول و معيارهاي برگرفته از قرآن و سنت قطعي نبوي كوشيده اند.
رساله "دستور زندگي، سيره نبوي از ديدگاه امام خميني(قده)" پژوهشي در همين راستا كه به خامه مولف گرامي آقاي فاضل عرفان تصنيف شده است. مولف در اين رساله كه از يك مقدمه و چهار فصل تشكيل شده است، به بحث و تحقيق در خصوص بازتاب آداب و سنت نبوي در زندگي و سلوك حضرت امام مي پردازد و به مناسبت، سخناني از حضرت امام را در روشنگري زوايايي از سيرؤ نبوي نقل مي كند
مولف، در مقدمه كتاب بحث را با ذكر جايگاه سيره مي آغازد و آنگاه با موضوعاتي چون انحراف از سيره نبوي، قرآن و نقل تاريخ، معنا و مفهوم سيره، لزوم آشنايي مسلمانان با سيره نبوي و پيروي از آن ، حجيت و اعتبار سيره نبوي ادامه مي دهد.
فصل اول: "سيرؤ فردي" به توصيف و تبيان مهم ترين خصلتهاي شخصي رسول گرامي اسلام(ص) از زبان و بيان حضرت امام خميني مي پردازد.
در فصل دوم تحت عنوان "سيره اجتماعي" حضرت رسول(ص)، به مباحثي چون اصلاحات اجتماعي، استقلال فرهنگي، ترك رهبانيت، و رعايت آزادي عقيده پرداخته مي شود، و مولف اقوال و آرأ حضرت امام را به مناسبت ذكر و تبيين مي نمايد.
مباحثي چون توام بودن ديانت و سياست ، تشكيل حكومت ، عمل به تكليف الهي، حاميان سياسي از ميان مردم، ايجاد روابط سياسي، موضوع هاي فصل سوم با عنوان "سيره سياسي" است و عناوين فصل چهارم: "سيره نظامي" نيز عبارتند از: هدف نبودن جنگ، حضور مستقيم و استقامت در ميدان نبرد، سرداران سپاه ، مسجد و بسيج. لازم به يادآوري است كه اين كتاب در آينده چاپ و انتشار خواهد يافت.
در ذيل توجه خوانندگان گرامي را به خلاصه مقدمه اين كتاب جلب مي كنيم:
خلاصؤ مقدمؤ كتاب دستور زندگي
سيره نبوي از ديدگاه امام خميني
پيامبر اسلام تنها پيامبري است كه تاريخي مدوّن و منسجم داشته و تاريخنويسان كوچكترين حركات ايشان را نيز به ثبت رسانده اند. امروزه حتّي جزئيات زندگاني آن حضرت در بسياري از موارد به صورتي مستند و قطعي در دست ماست. اطلاعاتي از قبيل: سال و ماه و روز تولّد ايشان ـ با اندك اختلافي كه وجود دارد ـ حوادث دوران شيرخوارگي، صباوت و جواني، مسافرتهايشان به خارج از حجاز، شغلهاي ايشان پيش از بعثت، تاريخ ازدواج، تعداد فرزندان ـ اعم از كساني كه هنگام حيات حضرت از دنيا رفتند و يا پس از رحلت ايشان درگذشته اند ـ و سنّ آنان و ... همچنين حوادث و رويدادهاي زمان بعثت و رسالت ايشان و اسامي و خصوصيات نخستين كساني كه به او ايمان آوردند، سال ايمان آوردن آنها، همه و همه دقيقاً و تحقيقاً روشن است مسلمانان صدر اسلام، همه روزه و در مناسبتهاي گوناگون خدمت پيامبر اكرم(ص) مي رسيدند و از نزديك سبك و شيوؤ زندگي آن حضرت را مشاهده كرده، سعي مي كردند زندگي خود را با روش زندگي رسول اكرم، تطبيق دهند. اصولاً همؤ حركات و سكنات پيامبر، مورد توجه خاص مسلمانان قرار داشته و ضمن آنكه آن را حجت قول و فعل خويش قرار ميدادند، براي ديگران نيز بازگو كرده و به حافظه مي سپردند. پس از رحلت آن حضرت همين محفوظات و معلومات سينه به سينه نقل شد تا آنكه تقريباً از نيمؤ دوّم قرن اوّل هجري، تدوين سيره آغاز گرديد و برخي از نويسندگان توانستند با همت و تلاش فراوان، اطلاعات ذهني و شفاهي مسلمين را به كتابت درآورند. متون اوّليؤ تاريخ اسلام از قبيل: "سيرؤ ابن اسحاق"، "سيرؤ ابن هشام"، "مغازي واقدي"، "طبقات ابن سعد"، "تاريخ طبري" و ... در طول ساليان دراز، ميان بسياري از مسلمانان از قداست خاصي برخوردار بوده است.
از ابتداي نگارش سيرؤ پيامبر اكرم، دستهاي مرموزي، براساس انگيزه ها و اهداف شيطاني، به كار افتاد و عمال مزدوري به كار گماشته شدند تا نگذارند سيرؤ رسول خدا(ص) بدون پيرايه و فارغ از حب و بغضهاي شخصي و گروهي به رشتؤ تحرير درآيد. آنان هر نكته اي را كه به ضرر خود
مي ديدند، حذف كرده و يا واژگون جلوه
مي دادند. از طرفي نيز داستانهاي بي پايه و اساس را ـ به نفع خود ـ ساخته و منتشر
مي كردند.
آنچه گفته شد علّت به وجود آمدن انحراف در بيان و نگارش سيرؤ رسول خدا(ص) بود؛ امّا استمرار و بقاي اين انحراف، معلول سبك و شيوه اي است كه تاريخ نگاران و سيره نويسان در ثبت حوادث و رويدادهاي صدر اسلام برگزيده اند. در حقيقت علّت عمدؤ استمرار تحريف، انحرافي است كه اين جماعت از سبك و روش قرآن در بيان رويدادهاي تاريخي داشته اند. بنابراين راه حلّ اساسي، بازگشت به قرآن و استفاده از روش اين كتاب عظيم در ثبت و بيان وقايع است.
آيات قرآن را در بعد تاريخي مي توان به دو بخش عمده تقسيم كرد:
1) آياتي كه ديدگاههاي كلّي ارائهمي دهد و اصول و قوانين غير قابل خدشه را مطرح مي سازد.
2) آياتي كه به ذكر وقايع جزيي و رخدادهاي عيني اعم از جنگها و غزوات، تمدنها، تفرعُنها، توحشها، خصال نيك پيامبران و مردان خدا، رفتار امم گذشته با آنها، طغيانگري و صفات بد جبّاران و طاغوتها و ... مي پردازد.
امام خميني(قده) بر سرمشق قرار گرفتن سنن و اصول حاكم بر جوامع تاكيد كرده و مي گويند:
"تاريخ بايد سرمشق ما باشد و ما وقتي كه تاريخ را نگاه مي كنيم، تحولاتي كه پيدا شده است در اسلام و مسلمين، هر جا كه قوت ايمان در كار بوده است و مردم و مسلمين به قوّت ايمان حركت
مي كردند، نصر با آنها همراه بوده است و هر وقتي براي رسيدن به آمال دنيايي بوده است، نصر از آنها فرار مي كرده است."1
داستانها و سرگذشتهاي قرآن، حاوي آموزنده ترين درسها و نكات زندگي است و بخصوص، تاكيدهاي مكرر قرآن بر اينكه امت اسلام نيز چنانچه ظلم و ستم پيشه كند از ابتلا به عذاب الهي و سرنوشت سوء پيشينيان مصون نخواهد بود، همچون زنگ خطر، تكان دهنده و بيداركننده است.
با اين همه، انسانها در بستر تاريخ سرگذشتهاي مشابه پيدا مي كنند. اينان اگر قصص انبيأ و تاريخ را با چشم عبرت
مي نگريستند و با ديد يك دانش تجربي به آنها توجه مي كردند، مي توانستند براي خود زندگي صحيح و بدون لغزشي فراهم سازند.
شيوؤ قرآن كريم در مورد زندگي مردان بزرگ الهي معمولاً سخن از روش زندگي و سيرؤ آنان ا ست. در تمام مواردي كه قرآن كريم سخن از نيكان يا بدان به ميان آورده، در حقيقت در صدد تجليل و تكريم و يا انتقاد از سيره و روش آنها بوده است. از ديدگاه قرآن، شيوؤ سازنده بحث از شخصيتهاي بزرگ همين است، لذا هنگامي كه داستان اصحاب كهف را مطرح مي كند و درسهاي سازنده اين داستان را گوشزد مي نمايد، سرگرم شدن به مباحث بي فايده اي مانند كشمكش بر سر تعداد اصحاب كهف را مورد نقد و نكوهش قرار مي دهد.
آنچه گفته شد خلاصه اي از شيوؤ قرآن در بيان رويدادهاي تاريخي است، ولي متاسفانه بسياري از سيره نويسان مسلمان از اين روش پيروي نكرده و بيشتر بازگو كنندؤ حوادث و يادآور متن رويدادها بوده اند و توجه چنداني به علل حوادث، و يا نتايج تلخ و شيرين آن نداشتهاند.
در قرن چهاردهم در فن سيره نگاري، تحولي به وقوع پيوست و براي تدوين و تحرير آن روش تحقيقي و تحليلي نويني بنا نهاده شد.
امام خميني(ره) در طول مدت نورافشاني خود به امت اسلامي سعي داشتند سيرهاي منقح و منطبق با اصول و معيارهاي برگرفته از قرآن و سنت قطعي پيامبر اسلام، و بدور از هرگونه خرافه و انديشؤ واهي ارائه دهند.
استفاده از تاريخ در ديدگاه امام خميني(ره) چونان استفاده از علم فيزيك در شناخت و تفسير جهان مادي است. ايشان همواره در صدد شناسايي علل و عوامل شكستها و پيروزيهاي ملتهاي گذشته بودند و آنها را براي امت اسلامي در نوشته ها و سخنان خود تشريح مي كردند.
واژه سيرة2، بر وزن فِعْلَة از مادؤ سَيْر است. سير يعني حركت كردن، رفتن، راه رفتن. سيره يعني نوع حركت، روش راه رفتن. بنابراين "سير" ناظر به اصل حركت و رفتار در خارج است و "سيره" تحليل و تفسير و تبيين آن را به عهده مي گيرد. انتخاب اين واژه، انتخابي بسيار مناسب و دقيق است. 3 امّا همانند بسياري از اصطلاحات ديگر از قبيل: فلسفه، علوم تجربي و غيره، تدوين سيره نيز در مرحلؤ پياده شدن و خارج از لفظ و اصطلاح، آن گونه كه شايستؤ معناي حقيقي لفظ است، عمل نشده و از وظايف اصلي آن كه همان تحليل و تفسير حركتهاي رسول خدا(ص) است، غفلت شده است.4
آشنايي با سيرؤ نبوي در حقيقت يافتن الگو و سرمشق زندگي براي دستيابي به حيات طيبه الهي است. سيره حضرت در نحوه ارتباط با خداوند، دوستان، دشمنان، منافقان، حكومت و رهبري، سياست خارجي، تبليغ، جنگ و صلح و اسيران جنگي، خانواده و... براي همه انسانها آموزنده است.
انسانها نياز به قهرمان و الگويي دارند تا در راه رسيدن به زندگي متعالي و ايده آل آنان را هدايت و رهبري كند.
"اگر يك ملّتي بخواهد مقاومت كند براي هدف حقّي، بايد از تاريخ استفاده كند، از تاريخ اسلام استفاده كند، ببيند كه در تاريخ اسلام چه گذشته و اينكه گذشته سرمشق است از براي ما".5
در شرايط كنوني كه ملتهاي مسلمان براي كسب حقوق از دست رفتؤ خود به پا خاستهاند و در راه تجديد مجد و عظمت ديرين، و شناخت معارف و فرهنگ اصيل اسلامي گام برمي دارند و در مقابل فرهنگها و الگوهاي عروسكي شرق و غرب قيام كردهاند، عالي ترين خدمت علمي و عملي به ملتهاي مسلمان شناساندن قهرمانان راستين و وارستؤ الهي است.
تا مبدا كسي دلباخته و فريفتؤ انديشه ها، ارزشها و الگوهاي كاملاً بيگانه و متضاد با روح و جان دارد. در اين راستا مي توان ـ بحق ـ امام خميني(ره) را در صدر معتقدان و عاملان به سيرؤ نبوي و معلمي شايسته براي شناساندن سيره اي روشمند و عملي به جهان تشنؤ فضيلت و حقيقت معرفي كرد. ايشان در دوران مبارزه با حكومت طاغوت، همواره الگوي حكومت آينده را، حكومت صدر اسلام (پيامبر<صّ و علي<عّ) عنوان كرده و در بياني مي فرمايند:
"اگر چنانچه اسلام تحقق پيدا بكند، همان معاني كه در صدر اسلام بود و همان برابري كه در صدر اسلام بود، همان قطع ايادي ظلمه كه در آن وقت بود، انشأ اللّه تحقق پيدا مي كند". 6
سخنان حضرت امام (ره) در زمينه لزوم آشنايي و پيروي از سيره و سنت رسول خدا(ص) برگرفته از آيات قرآن و روايات معصومين(ع) مي باشد.
اكنون به بحث حجيت و اعتبار سيرؤ نبوي مي پردازيم. اين بحث را از اين جهت ضروري مي دانيم كه بيانات گهربار امام امت(ره) پيرامون سيرؤ پيامبر(ص) را همراه با پشتوانه اي استدلالي و برهاني نقل كرده و اكتفا به روش نقلي نكرده باشيم.
دلايل حجيت سيره نبوي را به چهار دسته مي توان تقسيم كرد:
1ـ نصوص قرآني
2ـ احاديث و روايات
3ـ اجماع
4ـ دليل عقلي
آيات فراواني در قرآن، پيروي از پيامبر(ص) را لازم و واجب شمرده است.
از مجموع اين آيات استفاده مي شود كه براساس فرمان الهي، امر و نهي پيامبر ـ بدون استثنا ـ بايد مورد پذيرش و اطاعت قرار گيرد، زيرا ايشان جز به خواست خداوند چيزي نمي گويد و اطاعتش قرين اطاعت خداست و همان گونه كه مردمان به اطاعت خدا دعوت شده اند، به اطاعت رسول خدا نيز مامور شده اند.
اطاعت و پيروي از رسول خدا(ص) در همؤ شوون لازم است؛ زيرا پيامبر اكرم(ص) نه تنها لاينطق عن الهوي بلكه لايتحرك عن الهوي و لايسكن و لايسكت عن الهوي است.
بعضي از دانشمندان اسلامي، براي حجيت سنّت و سيرؤ نبوي به احاديث تمسك كرده اند، 7ولي برخي نيز استناد به احاديث رسول خدا(ص) در اين موضوع را دور صريح مي دانند؛ زيرا حجيت اين احاديث مبتني بر حجيت سنّت است، حال اگر حجيت سنّت نيز مبتني بر اين احاديث باشد، توقف شئ بر نفس لازم مي آيد.
البته اگر اعتبار اين احاديث را مستند به آيات قرآن بدانيم، اشكال دور برطرف شده، گرچه در اين صورت احاديث و روايات دليل مستقلي نخواهند بود و برگشت به دليل اول (نصوص قرآني) مي كند.
برخي از علما و دانشمندان براي حجيت سنت و سيرؤ نبوي، به اجماع مسلمانان تمسك جسته اند. استاد عبدالوهاب خلاق مي گويد: "مسلمانان اتفاق كرده اند بر اعتبار آنچه كه از پيامبر به عنوان تشريع صادر شده، و با سند صحيح نقل گرديده است." 8
اما، عمده ترين و قويترين دليل عقلي بر حجيت سيره رسول خدا(ص) دو دليل است.
1ـ ادلّه اي كه بر عصمت آن حضرت و امتناع غفلت و خطا و سهو بر ايشان دلالت مي كند؛ زيرا اعتقاد به عصمت باعث
مي شود انسان يقين پيدا كند كه تمام اعمال و گفتار پيامبر(ص) موافق با موازين شرع است و مي تواند براي ديگران ملاك و حجت باشد.
2ـ اعتبار و حجيت سنّت جزو ضروريات دين است؛ زيرا از نظر جنبه هاي عملي
چاره اي جز پذيرفتن سنت نيست و اگر سنّت را فاقد ارزش بدانيم، با توجه به اينكه اشارات قرآن به حدود و احكام الهي از حيث كميّت محدود و از حيث دلالت در بسياري از موارد، كلي و مجمل است، در تعيين وظيفه و تكليف شرعي خويش با بن بست و سردرگمي روبرو خواهيم شد. بنابراين انكار سنّت، مستلزم تعطيل عمل به دين و ابهام و اجمال احكام شرعي است و اين با حكمت خداوند سازگار نيست.
خداي تعالي پيامبر خود را به پايداري و استقامت امر مي کند: پايداري و استقامتي که پيامبران صاحب عزم و اراده و ثابت قدم دارا هستند، رسول خدا فرمان خدا را از جان پذيرفت و اطاعت کرد و مثل اعلا و نمونه کاملي از ثبات و استقامت گرديد، تاريخ زندگاني آن حضرت سراسر، از پايداري و ثبات، حکايت مي کند. هر ورقي برگرفته شود، شاهدي کافي و گواهي محکم براي اين سخن خواهد بود و اگر کسي بخواهد به طور کامل از استقامت آن وجود مقدس بحث کند، بايد تاريخ حيات آن حضرت را از آغاز تا انجام بيان کند، زيرا هر ورقش دفتري از ثبات و استقامت مي باشد. دراين مقاله قصد داريم در کلاس درس استقامت و استواري نبي مکرم اسلام که در مقابل شدائد، همانند کوه، استوار بود، زانوي ادب زده واز اين اسوه استقامت و مقاومت،استواري و ثبات را بياموزيم.
تکليف انحصاري
امام صادق (ع) مي فرمايد:
" خداوند تعالي پيامبر خود را به تکليفي مکلف ساخت که هيچيک از بندگانش را قبل از آن حضرت به چنين تکليفي مکلف نفرمود. پيامبر اسلام را مامور فرمود با تمام مشرکان جهان به جهاد بپردازد و اگر ياوري نيافت به تنهايي به نبرد با کافران قيام کند."
آن گاه امام صادق(ع) اين آيه شريفه را تلاوت کرد:" فقاتل في سبيل الله (ص) لا تکلف الا نفسک..."(نساء/84)؛ پس در راه خدا پيکار کن؛ جز عهده دار شخص خود نيستي.
آن حضرت را به چنين فرماني عظيم و سهمناک فرمان دادن کشف از شايستگي فوق العاده لياقت بزرگي مي نمايد و مي رساند که آن وجود مقدس، لايق ترين و قوي الاراده ترين افراد بشر بوده است، چون تا خداوند عالم توانايي اطاعت امر را در کس نبيند، او را بدان فرمان نمي دهد. رسول اکرم فرمان حضرت حق را به کار بست و استقامتي نمود که نظير آن ديده نشد.
ثروت حضرت خديجه
رسول خدا محترم ترين فرد قريش از لحاظ خانوادگي و موقعيت شخصي به شمار مي رفت ولي دستش از ثروت خالي بود، تهي دستان هنگامي که به مال و منال مي رسند چون مزه تهي دستي را چشيده اند آن را سخت نگه داري مي کنند و بسيار عزيزش مي دارند و آن را به آساني از کف نمي دهند. هنگامي که حضرت خديجه اموال خود را در اختيار آن وجود مقدس گذاشت، آن حضرت تمام آن را در راه خدا و تبليغ رسالت الهي صرف نمود؛ مال نزد همه کس عزيز است، ولي در نظر آن حضرت، دين خدا عزيزتر بود و راه خدا را بر هواي نفساني خود مقدم داشت و پاي بر آن چه خود مي خواست گذارد و آن چه خدا فرموده و خواسته بود، آن را انجام داد.
مبارزه با خويشان
از موارد استقامت آن حضرت که بسيار بسيار ناگوار و مشکل بود، بلکه نزد مردمان آن عصر محال شمرده مي شد مبارزه با خويشان و نزديکان است. قرابت و خويشاوندي در نظر عرب خيلي اهميت دارد و در عصر جاهليت به حد اعلاي از اهميت رسيده بود، چه بسا براي آن که يک تن از عشيره کشته شده بود، دودمان عشيره قاتل بر باد مي رفت، جنگ" بسوس" که چهل سال در عرب دوام يافت، از روي عرق و حميت و رگ خويشاوندي برخاسته بود. رسول خدا خويشتن پرستي را کنار گذاشت و جز خداپرستي راه ديگري نپيمود. با منتهاي علاقه و محبتي که به خويشان خود داشت و از کوچک ترين آزاري که به آن ها مي رسيد، آزرده خاطر مي گشت، ولي هر کدام که از خداپرستي منحرف بودند، نزد آن حضرت ارزشي نداشتند. در جنگ بدر هنگامي که عباس عموي آن حضرت اسير شد و او را در بند کردند، صبحگاهان معلوم شد که آن حضرت از شدت تاثر براي شنيدن ناله هاي عباس شب را به خواب نرفته بود، ولي در عين حال از گناه عباس درنگذشت و او را با اسيران ديگر يک سان ديد .
ابولهب عموي ديگر آن حضرت چون اسلام نياورده بود و در اذيت و آزار مسلمانان مي کوشيد، مورد نفرت آن حضرت قرار داشت چند آيه قرآن نيز در نکوهش او نازل شد، ولي فرزندان او عتبه و معتب را- که دختران آن حضرت را روي دشمني با اسلام طلاق داده بودند- هنگامي که در فتح مکه اسلام آوردند، نوازش فرمود و آن ها از بس با آن حضرت بد کرده بودند، از آن وجود مقدس حيا مي کردند، ابوسفيان بن حارث، پسرعموي آن حضرت تا اسلام نياورده بود، مورد لطف آن حضرت واقع نشد، ولي هنگامي که مسلمان شد، مورد عنايت واقع گرديد.
ابوسفيان به واسطه آزار بسياري که در زمان کفرش به آن حضرت رسانيده بود، تا آخر عمر از شرم به روي آن حضرت نگاه نکرد. در جنگ بدر قسمتي از سپاه کفار را بني هاشم تشکيل مي دادند، حتي پرچم هم داشتند، آن حضرت آنان را مانند دشمن انگاشت و با آن ها از در جنگ درآمد، با آن که فرمود: قريش آن ها را به زور و فشار و بر خلاف ميل، به جنگ آورده اند.
بيگانگان نزديک
هنگامي که بيگانگان ايمان مي آوردند، مورد مهر آن حضرت بودند و از خويشان و نزديکان بي ايمان عزيزتر بودند، هر کس ايمان نمي آورد از آن حضرت دور بود، اگر چه نزديک ترين کسانش بود و هر کس ايمان مي آورد نزديک بود، هر چند دورترين بيگانگان بود.
وحشي حبشي، قاتل خيانت کار عموي عزيز آن حضرت هنگامي که اسلام آورد از خون او درگذشت و از انتقام خون عمويش حمزه صرف نظر کرد.
جنازه سعد بن معاذ
رفتاري که آن حضرت با جنازه سعد بن معاذ نمود، رفتاري است که شخصي، با عزيزترين خويشانش مي کند، بدون ردا و با پاي برهنه جنازه سعد را تشييع فرمود و پيوسته چپ و راست جنازه را مي گرفت، برگرد آن مي گشت، پيش از آن که جنازه را وارد قبر کنند آن حضرت وارد قبر شد و سعد را وارد قبر کرد، آن گاه او را لحد نمود و خشت بر لحد او چيد و درزهاي خشت را گرفت، سپس خاک بر آن ريخت، اين نبود جز آن که سعد ايمان کامل داشت و گرنه فاميلي ميان سعد- که سيد قبيله اوس در مدينه بود- و ميان آن حضرت- که سيد قبيله بني هاشم در مکه بود- وجود نداشت، خويشان آن حضرت که اسلام مي آوردند از دو جهت مورد مهر بودند، ولي همگي آن ها در حقوق سهم غنايم و خطرات در مهالک، با ديگر ياران آن حضرت، يک سان بودند و ابدا ترجيحي بر ديگران نداشتند.(1)
رد تقاضاي فاطمه عزيز
عايشه مي گويد:
" نزد فاطمه ، عزيزترين شخص نزد پيامبر، خدوت رسول خدا(ص) شرفياب شد، در حالي که دست هاي مبارکش از کثرت کار آبله زده بود، تقاضا کرد که يکي از اسيران را براي خدمت کاري به او مرحمت کند آن حضرت نپذيرفت و فرمود:" آن ها را مي فروشم و صرف مسلمانان فقير مي کنم".
علي(ع) به فداي دين
علي (ع) را که عزيزترين مردان نزد او بود، در تمام خطرات و مهالک جلو مي فرستاد و در طول حيات آن حضرت، موردي يافت نمي شود که محبتش چيره شده باشد و علي را از جنگ بازدارد. هنگامي که در جنگ خندق خواست کسي به جنگ عمرو بفرستد و دو بار علي(ع) براي رفتن به جنگ تن به تن عمرو، داوطلب شد پيامبر از آن جلوگيري فرمود از آن نظر بود که مردانگي علي(ع) و از جان گذشتگي و فداکاري او را به ياران خود بنمايد و معلوم سازد که در ميان آن ها کسي به فضيلت و شرافت علي(ع) نيست. وقتي که در هر سه بار جز علي(ع) کسي نداي پيامبر را پاسخ نگفت و هيچ کس آماده دفاع از هجوم پهلوان نامي عرب نبود، علي را به نبرد او فرستاد.
جنگ بدر
در جنگ بدر که نخستين جنگ مهم اسلام است، عزيزترين کسانش؛ يعني علي، حمزه عمويش و عبيده(پسرعمويش) را از اول وارد نبرد کرد و هيچ به خاطر شريفش راه نيافت که اين ها عزيزان من هستند و شايد در جنگ کشته شوند، خوب است که از مهاجران ديگر بفرستم.
سوره برائت
موقعي که علي(ع) را يکه و تنها براي قرائت سوره برائت به مکه فرستاد، نينديشيد که اين جوان در مکه دشمنان بسياري دارد، اهل مکه با او دشمن خوني و منتظر روز انتقام هستند، براي علي(ع) که نور دو چشم من است، اين سفر خطر دارد، خوب است شخص بي طرفي را بفرستم تا علي از اين مهلکه نجات يابد آري، هر چند علي(ع) نزد او عزيز و گرامي بود، ولي فرمان خدا عزيزتر و گرامي تر بود، ديگران شايستگي اين سفر را نداشتند و علي(ع) بايد اين پيام را ببرد، هرچند کشته شود.
هجرت از مکه
ديگر از سختي هايي که آن وجود مقدس ديد و استقامت کرد،آوارگي و هجرت از وطن اصلي خود بود. هر کس بر حسب انس فطري و طبيعت خود وطن خود را دوست مي دارد و تا مجبور نشود، از آن هجرت نمي کند، چون که از وقت به دنيا آمدن با آن آب و خاک انس گرفته و با آن آب و هوا پرورش يافته است و جدايي از آن جا براي او سخت و ناگوار خواهد بود. کساني که از وطن دورند، هنگامي که باز مي گردند، نشاط و فرح بي پاياني در خود احساس مي کنند، هيچ کس به خودي خود بدون اجبار و اکراه از وطن خويش هجرت نمي کند و تا علتي از قبيل: طلب مال، جاه، آسايش بيش تر، فرار از دشمن يا مرض و بيماري رخ ندهد، وطن رسول خدا قطع نظر از آن که زادگاه و پرورش گاه آن حضرت بود، از جهت آن که زمين مقدسي نيز بود و خانه خدا در آن قرار داشت، بسيار مورد علاقه آن وجود مقدس بود. پنجاه و سه سال نيز با آن آب و خاک انس گرفته بود؛ لذا هجرت از مکه بر آن حضرت بسيار ناگوار آمد. سيزده سال در برابر آزار و اذيت هاي اهل مکه مقاومت فرمود و چون اهل مکه شايسته چنين رسالتي نبودند و با تمام قوا مانع از پيش رفت اسلام مي شدند و آن چه از ايشان ساخته بود، در آزار آن حضرت و مسلمانان دريغ نمي کردند، ديگر طاقت و توانايي براي مسلمانان نمانده بود؛ لذا با شدت علاقه اي که به مکه داشت از آن جا هجرت کرد. عبدالله حمراء مي گويد:
" در موقعي که آن حضرت از مکه خارج مي شد، بعد از سوار شدن به مرکب خويش، مکه را مخاطب قرار داد و چنين گفت: به خدا سوگند بهترين و محبوب ترين زمين ها نزد خدا هستي و اگر من به ناچار رانده نشده بودم، هر آينه از تو بيرون نمي آمدم و تو را ترک نمي کردم."
سخت گيري اهل مکه
اهل مکه در دشمني با آن حضرت کوتاهي نمي کردند، در کوچه و بازار و مسجد از استهزا و سنگ پراني و نظاير اين ها کوتاهي نمي کردند، هر جا مسلماني را پيدا مي کردند، حتي الامکان از شکنجه او دريغ نداشتند، هنگامي که آن حضرت و بني هاشم در شعب ابوطالب محصور بودند، کفار مکه تصميم گرفتند مقاومت منفي را بر مبارزات مثبت ديگر خود بيفزايند، خريد و فروش و ساير معاملات را با بني هاشم ممنوع کردند، همه گونه ارتباطات را با بني هاشم قطع نمودند، روزها مي گذشت که آن وجود مقدس و ساير بني هاشم غذايي به دستشان نمي رسيد، از گرسنگي برخود مي پيچيدند، اگر کمک هاي شبانه بعضي از ياران و نزديکان نبود، اگر کوشش هاي کودکي که هنوز پانزده سال نداشت، نبود که شب ها در ميان خار و خاشاک به مکه مي آمد و مخفيانه غذا براي محصوران مي آورد و گاهي غذا بر دوش داشتن او توام با زد و خورد و جراحت برداشتن از کفاري بود که مانع از بردن غذا بودند. اگر استقامت رسول خدا و تقويت روحي محصوران از طرف آن حضرت و لطف خدا نسبت به آن ها نبود، همگي مي مردند و اين سختي ها در برابر درياي استقامت آن وجود مقدس ناچيز بود.
همه مي گويند: شکم گرسنه دين نمي فهمد، خردمندان گفته اند که: نخست بايد گرسنه را سير کرد، آن گاه با او سخن گفت، چون گرسنه چيزي نمي فهمد.
پرکاري آن حضرت
استقامتي که آن حضرت در برابر کار و کثرت مشغله از خود نشان داده است، موجب حيرت و تعجب خردمندان مي باشد، اگر بخواهيم براي روح خستگي ناپذير، يک مصداق حقيقي پيدا کنيم، جز آن وجود مقدس مصداقي ندارد. اگر کاري که مردان پرکار انجام مي دهند، را با کارهايي که آن حضرت انجام مي داد مقايسه کنيم نسبتي ميان آن ها نيست؛ هنگامي که آن حضرت به مدينه هجرت فرمود بيش تر اوقات آن حضرت در جنگ مي گذشت، مشغول تهيه مقدمات جنگ بود و در عين حال به تعليم مسلمانان مي پرداخت، مشغول تنظيم تشکيلات اسلام بود، به امور قضايي مسلمانان نيز رسيدگي مي کرد، رفع حوايج مسلمانان مي نمود، کساني را به اين سو و آن سو براي تبليغ اسلام و احکام الهي اعزام مي داشت، سپاهياني به جنگ کفار گسيل مي کرد که عدد دفعات آن به هفتاد رسيد، وحي بر آن حضرت نازل مي شد، فقرا و بيچارگان را دست گيري مي فرمود، سفيراني به اطراف مي فرستاد و سفيران خارجيان را مي پذيرفت، جواب سؤالات ديني و اجتماعي و فلسفي مسلمانان و کفار را مي داد.
و به عبارت ديگر: آن حضرت، هم قوه مقننه بود، هم قوه قضائيه و هم قوه مجريه؛ هم فرماندهي کل قوا را داشت، هم استاد و معلم مردم بود. هم عابد و زاهد بود، هم مرد جنگ و نبرد. هم در پنج وقت امام جماعت بود، هم واعظ و خطيب، و علاوه بر تمامي اين کارها- که به جز جنگ همه را در مکه نيز داشت، زخم زبان و استهزا و سخريه دشمنان و جاهلان را نيز تحمل مي فرمود. و تک تک اين کارها را نيز به طوري، خوب انجام مي داد که گويي هيچ کار ديگري ندارد و تمام افکار خود را صرف آن کار کرده است تا آن را به طوري منظم و صحيح انجام دهد که هيچ گونه خلل و نقصي نداشته باشد.
مبارزه همه جانبه
مبارزه دامنه دار و شديدي که آن حضرت شروع کرده بود و لحظه اي از آن دست بردار نبود. يکي از چيزهايي است که عقول را متحير کرده است و موجب مي شود همگي سر تسليم در برابر اين نيروي بزرگ و اين اراده آهنين فرود آورند اين است که: آن حضرت مبارزه همه جانبه اي داشت؛ با يهودي، با نصراني، باگبر و مجوس مبارزه مي کرد، با بت پرست، با ستاره پرست، هم با سفيد پوست، هم با سياه پوست در نبرد بود؛ هم با ارباب مخالف بود، هم با نوکر؛ هم با زن مخالفت داشت، هم با مرد؛ هم با پير در جنگ بود، هم با جوان؛ هم با اعتقادات قلبي و باطني مردم مخالف بود، هم با رفتار خارجي؛ به طور کلي آن حضرت يک تنه با تمام حرکات و سکنات خلاف و ضد توحيدي افراد مخالف بود، زنده باد چنين حميت عالي و چنين عزم راسخي که کوه هاي آهن و فولاد در برابرش خرد مي شوند.
عبادت آن حضرت
گفته شد آن حضرت با آن کار و کثرت مشغله، عابد و زاهد بود اگر کسي به عبادات آن حضرت بنگرد از تعجب انگشت به دندان خواهد گزيد زيرا عبادات آن حضرت به حدي است که اگر کسي بگويد بيش تر اوقات عمر آن حضرت به عبادت خدا گذشته، گزافه نگفته است. از آن طرف اگر کارهاي ديگر آن حضرت را بنگريم مي بينيم که 24 ساعت براي ايشان کم بود و وقت فارغي براي عبادت نداشته است. عبادات آن حضرت عباداتي بسيار سنگين بود که ديگران از آن گونه عبادت عاجز بودند. ده سال بر روي پا، خدا را عبادت نمود، به حدي که پاهاي مبارکش ورم کرد و رنگ چهره نازنينش زرد شد، تا آن که از طرف خداي تعالي اين آيه شريفه نازل شد:
" طه. ما انزلنا عليک القرآن لتشقي.(طه/1و2)؛ ما قرآن را بر تو نفرستاديم که در عبادت ما به سختي بيفتي.
ساعت خوش آن حضرت ساعتي بود که در برابر پروردگار مي ايستاد و عبادت و پرستش مي نمود.
امام جعفر صادق(ع) مي فرمايد:
" آن حضرت در آغاز بعثت به قدري روزه مي گرفت که گفته مي شد: او روزه است و افطار ندارد و سپس آن قدر مفطر بود، به حدي که گفته مي شد: روزه نمي گيرد، سپس از اين روش دست برداشت و يک روز در ميان، روزه مي گرفت، پس از آن، اين روش را تبديل به روش ديگري کرد."(2)
و در عين حال با تمام اين گرفتاري ها، شوهر و همسرخوبي براي زنانش بود، به طوري که هيچ يک از حقوق آن ها را پايمال نمي کرد، پيوسته زبانش در ذکر خدا بود، در هر نشست و برخاستي چندين مرتبه تسبيح و تهليل خدا را مي نمود و در عين حال، به منزل يارانش مي رفت و از بيماران عيادت مي کرد؛ عجب آن است که زراعت هم مي نمود و درخت خرما مي کاشت. استقامتي که آن وجود مقدس در برابر صدمات و اذيت هايي که به پيکر شريفش وارد مي آمد، يکي از دشوارترين استقامت هاست؛ آن حضرت آسودگي واستراحت را از خود سلب کرده بود و در برابر انجام دادن فرمان خدا آن ها را چيزي نمي شمرد.
ثبات در جنگ
در تمام مهلکه ها، ثابت قدم ترين سپاهيان خود بود، در هيچ نقطه اي از نقاط حساس جنگ ديده نشد که آن حضرت قدمي به عقب بردارد. هر نقطه اي که جنگ خطرناک تر و خونين تر بود جايگاه آن حضرت آن جا بود . امير مؤمنان علي(ع) با آن که به دليري و شجاعت بي مثل است مي فرمايد:
" وقتي آتش جنگ بسيار افروخته مي شد و کار بر ما سخت مي گرديد، به رسول خدا پناه مي برديم."
ثبات آن وجود مقدس بهترين تقويت روحي براي يارانش بود. کساني که از ميدان جنگ مي گريختند، بر اثر استقامت آن حضرت بار ديگر به ميدان باز مي گشتند. هنگامي که کفار با سنگ، دندان آن حضرت را شکستند، از شدت درد بي هوش شد، ولي در اراده خلل ناپذيرش تاثيري نکرد، ثبات قدمش بيش تر و پايداري اش فزون تر گرديد. در موارد مختلف، از جراحات وارده بر تن مبارکش خم به ابرو نمي آورد، وقتي که آن حضرت را سنگ باران کردند، از پاهاي مبارکش خون روان شد.
از آغاز بعثت ساعت خوش نداشت و روي استراحت و آسايش را نديد؛ پيوسته در شکنجه و عذاب به سر مي برد، اگر اندکي در روش خود تخفيف مي داد، اين مشقت ها و سختي ها را نمي ديد، کفار بارها خواستند که حضرت اندکي در تبليغ اسلام تخفيف دهد، تا آن ها دست از اذيت و آزار بردارند، ولي آن وجود مقدس بالاتر از آن بود که به خاطر آسايش و استراحت، در اقدام خود سستي کند، ناراحتي ها و شکنجه ها را تحمل مي نمود و با جديت به روش خود ادامه مي داد.
مقاومت در برابر اهانت
پايداري و استقامتي که آن حضرت در برابر بي احترامي ها و جسارت ها نمود نظير و مانند ندارد، کوچک ترين بي احترامي، مردان بزرگ و با اراده را از هدف باز مي دارد، بسياري از مردم، به احترام و حيثيت خود بيش تر از جان خود علاقه دارند، دست از جان خود مي کشند، مبادا به آن ها بي احترامي شود، ولي پيامبراکرم از اين مردمان نبود، در راه هدف مقدسش، از همه احترامات و جاه و جلال، چشم پوشيد و در برابر همه بي احترامي ها و استهزاها پايداري کرد، اين خارهاي مغيلان که بر تنش مي رفت، در عزم او تاثيري نداشت، قريشيان هر جا که مي رسيدند، آن حضرت را استهزا مي نمودند، کودکان عرب در پي آن حضرت، هياهو مي کردند و بي احترامي به آن حضرت به جايي رسيد که شکمبه خون آلود گوسفندي را بر سر آن بزرگوار افکندند که صورت مبارکش رنگين شد. پيراهن هاي خود را تاب مي دادند و به گردن آن حضرت مي انداختند و آن وجود مقدس را از اين سو به آن سو مي کشيدند. تمام اين رنج ها را بر خود هموار مي نمود. و کم ترين خللي، در عزم راسخش روي نمي داد.
از ستم کفار قريش، به عشيره ثقيف پناه برد، پناهش ندادند، به بني عامر پناه برد، پناهش ندادند، به ربيعة الفرس پناه برد، پناهش ندادند. من نمي دانم چه مي گذشت بر آن حضرت هنگامي که به آن دونان پست فطرت پناه مي برد و آن بدصفتان به چنين وجود مقدسي، پناه نمي دادند. اي کاش به همين پناه ندادن اکتفا مي کردند و آن مهمان عالي قدر را سنگ باران نمي کردند تا از شدت درد و تابش آفتاب بر زخم هايي که سنگ ها بر بدن مبارکش وارد آورده بود، به سايه ديوار باغي پناه برد، نه کسي بود که بر زخم هاي او مرهم نهد، نه دوستي که درد دل خود را به او گويد، نه ياوري که آن اراذل و اوباش را از او دور کند، ولي خداي توانا بزرگ ترين پناه او بود، او دوست و ياوري و هدف و مقصودي جز خدا نداشت، طبيب و پرستار و آرزويي جز خدا نداشت.
فرمايش امام سجادعليه السلام
امام سجاد(ع) در بيان استقامت آن حضرت چنين مي فرمايد:
بارالها! برمحمد، امين وحيت و برگزيده از آفريدگانت و پسنديده از بندگانت، درود فرست که پيشواي رحمت و قافله سالار خير و کليد برکت است، هم چنان که او براي انجام فرمان تو جان خويش را به مشقت انداخت و تن خود را در معرض شکنجه و آزار قرار داد و در راه دعوت به تو، با کسان خود درافتاد و براي خشنودي تو، با ايل و تبارش جنگيد و در راه زنده کردن دين تو، از خويشانش بريد و چون آن ها دين تو را انکار کردند نزديک ترين بستگانش را از خود دور کرد و دورترين مردم را، براي تسليم بودنشان به فرمان تو، به خود نزديک ساخت و به خاطر تو، با بيگانگان، از در دوستي درآمد و با نزديکان و خويشاوندان از در دشمني، و جان خود را براي رسانيدن پيام تو، فرسود و براي دعوت به آيين تو خسته نمود و به خيرخواهي حق پرستان، مشغول داشت.
و از زادگاه و محل آسايش خود، دست کشيده و به ديار غربت، هجرت نمود؛ براي آن که دين تو را ، عزيز گرداند و به ياري تو، بر کافران حمله آورد تا آن چه، براي دشمنانت خواسته بود، به وقوع پيوست و آن چه براي دوستانت در نظر گرفته بود، انجام شد، پس در حالي که از تو کمک گرفته و ناتواني خود را به ياري تو، نيرومند کرده بود، بر آنان بتاخت و با آن ها تا آسايشگاه خانه هاشان جنگيد و تا نقطه استراحتشان، لشگر کشيد تا دين تو آشکار و سخنت بلند مرتبه گرديد، گرچه مشرکان را خوش نيامد و بر آنان ناگوار بود."(3)
41.jpg)
هرگز به روى كسى خيره نگاه نمىكرد و بيشتر اوقات چشمهايش را به زمين مىدوخت.
اغلب دو زانو مىنشست و پاى خود را جلوى هيچ كس دراز نمىكرد.
در سلام كردن به همه، حتّى بردگان و كودكان، پيشدستى مىكرد و هر گاه به مجلسى وارد مىشد نزديكترين جاى را اختيار مىنمود.
اجازه نمىداد كسى جلوى پايش بايستد و يا جا برايش خالى كند.
سخن همنشين خود را قطع نمىكرد و با او طورى رفتار مىكرد كه تصوّر مىشد هيچ كس نزد رسول خدا از او گرامىتر نيست.
بيش ا ز حدِّ لزوم سخن نمىگفت، آرام و شمرده سخن مىگفت و هيچ گاه زبانش را به دشنام و ناسزا آلوده نمىساخت.
در حيا و شرمِ حضور، بى مانند بود.
هر گاه از رفتار كسى آزرده مىگشت ناراحتى در سيمايش نمايان مىشد، ولى كلمه گِله و اعتراض بر زبان نمىآورد.
از بيماران عيادت مىنمود و در تشييع جنازه حضور مىيافت.
جز در مقام داد خواهى، اجازه نمىداد كسى در حضور او عليه ديگرى سخن بگويد و يا به كسى دشنام بدهد و يا بدگويى نمايد.
بحثهايى عميق و گستردهاى كه پيرامون عصمت پيامبر (ص) پس از بعثت انجام گرفت، پيراستگى او را از خلاف و گناه كاملاً ثابت نمود.
گروهى از بدانديشان كه در صفحه زندگى پيامبر خاتم، نقطه سياهى نجستهاند، به فكر افتادهاند كه براى او پيش از بعثت نقطه ضعفى جستجو كنند تا شايد بتوانندعصمت او را در تمام دوران عمر متزلزل سازند.
و در اين مورد، آيات پنجگانهاى را دستاويز خود قرار داده و به مرام خود استدلال نمودهاند كه ما در اين جلد مجموع آيات مربوط به عصمت پيامبر را مورد بررسى قرار داديم، ولى شايسته است براى تكميل بحث اين پنج آيه را نيز كه همگى مربوط به زندگى وى پس از بعثت است مطرح نموده و مخالف را خلع سلاح كنيم اينك مجموع اين آيات به ترتيب مطرح مىگردند:
آيه يكم: «و وجدك ضالا فهدى» (الضحى - 6).
قرآن در سوره «الضحى» پيامبر (ص) را به عنوان يك فرد «ضال» معرفى مىكند و اين معرفى مربوط به دوران كودكى و جوانى او است، آنجا كه مىفرمايد:
«الم يجدك يتيماً فاوى و وجدك ضالا فهدى و وجدك عايلا فاغنى» (الضحى آيههاى 6 - 8): «آيا ترا يتيم نيافت و پناه داد وضال يافت و هدايت كرد تهى دست يافت و توانگر نمود.»
پيش داوران، لفظ «ضال» را به معنى گمراه در امور دينى تفسير كرده و آن را معادل «كفر»، «شرك»، و... مىدانند و مىگويند: پيامبر در مرحلهاى از عمر بر همين حالت بوده ولى در پرتو نعمت الهى، هدايت يافت و بر هدايت مردم گمارده شد.
پاسخ:
ما در توضيح آيه از احتمالات متعددى كه فخر رازى در تفسير خود ياد كرده صرف نظر كرده و به توضيح آيه مىپردازيم.
لفظ «ضال» در لغت عرب در موارد سه گانه به كار مىرود:
1- گمراه 2- گمشده 3- گمنام. و آيه را به هر يك از سه اختمال تفسير كنيم، خدشهاى بر ساحت مقدس و عصمت پيامبر وارد نمىشود، مشروط براينكه در تفسير آيه، صبر و حوصله به خرج دهيم تا به حقيقت برسيم:
الف: «ضال» به معنى گمراه: گمراهى در انسان به دو صورت متصور است:
1- انسان پاسى از عمر خود را در شرك و كفر، يا گناه و نافرنانى بگذارند و آئينه روح او كاملاً تاريك و تيره گردد و در آيه «غير المغضوب عليهم ولا الضالين» لفظ «ضال» در همين معنى به كار رفته است. در اين مورد، ضلالت يك حالت وجودى و سايه و تاريكى است كه بر روح و روان انسان حاكم مىگردد و تيرگى برروشنى عقل و خرد،
چيره مىشود.
2- انسانى كه هنوز چند صباحى از عمر او نگذرد ولى در مسير شكوفايى نيروى فكرى و عقلى قرار گيرد، يعنى انسانى كه دوران صباوت و كودكى خود را مىگذراند، به يك معنى «ضال» يعنى فاقد هدايت است در اين مورد ضلالت يك حالت وجودى و يك وصف ثبوتى در روح و روان او نيست، بلكه كاملاً جنبه عدمى دارد و مقصود اين است كه فعلاً فاقد هدايت است و اگر وضع به همين منوال پيش رود، به ضلالت به معنى نخست كه حالت تيرگى در روح است، منجر مىگردد.
هرگاه مقصود از «ضال» در آيه، «گمراه» باشد، مقصود يك چنين ضلالت است، ضلالتى كه بازگشت آن به فقدان هدايت است، نه حالت تيرگى و سياهى دل وناپاكى روح و روان.
گواه بر اين سخن، اين است كه آيه در مقام بيان نعمتهايى است كه خداوند جهان در دوران كودكى به پيامبر خود ارزانى داشته است، يكى از آن نعمتها اين است كه او در رحم مادر بود كه پدر را از دست داد، در سن شش سالگى بود كه مادرش درگذشت، در اين شرايط سخت خداوند به او پناه داد و با كمال عزت در آغوش گرم جد بزرگوار خود «عبدالمطلب «و عموى گراميش ابوطالب بزرگ شد.
او در آغاز زندگى «فاقد هدايت» بود زيرا هيچ موجودى بالذات داراى كمال نيست و هر كس و هر چيز، هر چه دارد از خداوند بزرگ دريافت كرده است، و اگر لطف او نبود، هيچ انسانى راه به مقصد نمىبرد، موسى بن عمران خداى جهان را به فرعون چنين توصيف مىكند: «ربنا الذى اعطى كل شىء خلقه ثم هدى» (طه - 50)
خداى ما، خدايى است كه آفرينش هر موجود را به او عطا كرده سپس او را هدايت نموده است .
بنابراين، آيه به حكم گفتگو پيرامون نخستين دوران زندگى پيامبر (ص) است و ناظر به فقدان هدايتهاى ذاتى است و هدايت هر موجودى حتى پيامبر گرامى از جانب او است و يك چنين ضلالت نمىتواند معادل با شركت باشد، بلكه به معنى فقدان كمال است كه بالذات واجد آن نبود و خدا به او لطف فرمود و اين فقدان از نخستين لحظه پيدايش انسان در رحم، آغاز مىگردد و به تدريج هدايت الهى جاى آن را مىگيرد و هر چه انسان روبه رشد رود هدايت الهى نيز با او همگام مىگردد، و پيامبر گرامى نيز از اين اصل «مستثنى» نبود، و از لحظهاى كه شايسته دريافت هدايت الهى شد از درون و برون در پوشش آن قرار گرفت .
از سخنان على (ع) كاملاً استفاده مىشود كه آغاز اين هدايت از لحظهاى بود كه وى از شير گرفته شد آنجا كه مىفرمايد: «ولقد قرن الله به من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ليلا و نهاراً» 1
خداوند از روزى كه پيامبر، از شير گرفته شد، بزرگترين فرشته را با او همراه ساخت تا راه بزرگواريها و خويهاى نيكو را به او بنماياند».
خلاصه: هدايتى كه در آيه «و وجدك ضلا فهدى» آمده، همان هدايتى است كه در گفتگوى موسى با فرعون، آمده است كه فرمود: «اعطى كل شىء خلقه ثم هدى» هدايت و راهيابى هر انسانى افاضهاى است و همگى از جانب خدا مىباشد و افاضه چنين هدايتها گواه بر كفر و شرك و نافرمانى از فرمان نيست، و ضلالتى هم كه از كلمه «ضال» استفاده مىشود همان زمينههاى «خسرانى است كه همه انسانها را شامل است و همگى محكوم به آن مىباشند، ولى گستردگى اين «خسران» مانع از آن نيست كه هدايت الهى از لحظاتى كه به انسان درك و فهم مىدهد آن را بى اثر سازد چنان كه مىفرمايد: «ان الانسان لفى خسر الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات» (العصر - 1 و 2).: «همه انسانها در ضرر و زيانند مگر كسانى كه ايمان آورند و عمل صالح كنند».
زمينه خسران در همه انسانها وجود دارد، و اگر پذيراى هدايت الهى شد اثر آن خنثى مىگردد و در غير اين صورت قوه خسران و زمينههاى آن حالت فعليت به خود مىگيرد همچنان كه زمينههاى ضلالت در همگان وجود دارد و هدايت الهى، اثر آن را از بين مىبرد، ولى متمردان، به آن فِعْليت و تحقق و ثبات مىبخشند چنان كه مىفرمايد: «فمنهم من هدى الله و منهم من حقت عليه الضلالة» (نحل آيه 36).
«خداوند گروهى را هدايت كرد، و براى برخى ديگر ضلالت، لازم و ثابت شد.
و در آيه ديگر مىفرمايد: «فريقاً هدى و فريقاً حق عليهم الضلالة» (اعراف - 30).
«گروهى را هدايت ولى گروهى به خاطر عدم بهرهبردارى از هدايتهاى الهى، ضلالت و گمراهى دامنگيرشان شد.
بنابراين، در سير معنوى انسان هدايت و ضلالت به اين صورت تجلى مىكند.
نخست، ضلالت و خسران ذاتى است كه بازگشت آن به فقدان كمال است، و اين حكم بر سراسر «عالم امكان» حاكم است .
آنگاه هدايت و راهنمايى الهى است كه از مجارى گوناگون سراسر وجود بندگان و اشيا را فرا مىگيرد.
مردم در برابر اين هدايت بر دو نوعند، پذيراى لطف الهى، وناپذير، گروه نخست زمينههاى ضلالتهاى ذاتى و خسران طبيعى را از بين مىبرند، ولى گروه دوم، بر آن ثبات و استوارى مىبخشد.
و در آيه مورد بحث، مقصود از ضلالت در كلمه «ضالاً» همان ضلالت نخست، و مقصود از هدايت در كلمه «فهدى» همان هدايتهاى تكوينى و تشريعى است ولى مقصود از «ضلالت» در «حقت عليه الضلالة» همان حالتى است كه براى انسان پس از رد هدايت الهى دست مىدهد و تيرگى و تاريكى فضاى روح را فرا مىگيرد.
ضلالت نخست لازمه وجود امكانى است و هيچ موجود ممكن نمىتواند پا از آن فراتر نهد، در حالى كه دومى عيب و مايه نكوهش و موجب مجازات است و انسان در قبول و عدم آن كاملاً مختار و آزاد است .
ب - ضال به معنى گمشده: در لغت عربى گاهى اين واژه به معنى شخص و يا متاع گمشده به كار مىرود و اين يك معنى رايجى است كه در فقه و حديث براى آن شاهد فراوان است .
در فقه اسلامى بابى است به نام «جُعاله» كه در آن باب مىگويند شخصى كه كالاى او گمشده مىتواند به صورت كلى - نه با فرد مشخص - قرارداد ببندد و بگويد: «من رد ضالى فله كذا» :«هر كس شىء گمشده مرا پيدا كند و به من باز گرداند، براى او چنين پاداشى است». در اين عبارت «ضاله» به معنى گمشده است، عرب به شتران سرگردان در بيابانها «ضوال الابل» مى گويند، گويا گمشده و صاحب آن از پى اطلاع است؛ ابن منظور در لسان العرب مىنويسد: عرب كلمات حكيمانه را «ضاله» مىگويد و در حديث آمده است : «الكلمة الحكيمة ضالة المؤمن».
«سخنان حكيمانه گمشده مؤمن است زيرا انسان پىگمشدهاى مىرود كه گرانبها و ارزنده باشد و اگر چيز بى ارزشى از او گم شود آن را تعقيب نمىكند.
بنابراين هيچ بعيد نيست كه آيه ناظر به تاريخ دوران صباوت پيامبر (ص) باشد كه در «شعاب مكه » گم شده بود و اگر رحمت الهى شامل حال او نگشته بود ، جان خود را از دست مى داد، و تاريخ حيات او بر چنين وضعى گواهى مىدهد2
ج - ضال به معنى گمنام : اين واژه در لغت عرب به معنى گمنام و مخفى وپنهان به كار مىرود، در زبان عرب مىگويند «ضل الشىء ، اى خفى و غاب» در قرآن از زبان مشركان منكر معاد نقل مىكند: «أ اذا ضللنا فى الارض أَ اِنّا لفى خلق جديد» (سجده - 10).
«آيا آن روز كه در زمين مخفى و پنهان شديم باز در آفرينش جديدى خواهيم بود؟».
ابن منظور در «لسان العرب» بر وجود اين معنى در لغت عرب شواهدى را نقل مىكند . در اين صورت احتمال دارد كه مقصود از «ضال» گمنامى و ناشناختگى او باشد كه به وسيله فيض نبوت ونزول وحى «بلند آوازه شده»، و آيه «ورفعنا لك ذكرك» كه در سوره بعد آمده است گواه بر اين معنى مىباشد و اين دو سوره از نظر مشامين كاملاً به هم مربوط مىباشند و سوره دوم ، به تعليل مطالبى كه در سوره نخست آمده است مىپردازد.
هرگاه مقصود از لفظ «ضال» گمنامى و ناشناختگى باشد در اين صورت مقصود از «فهدى» هدايت پيامبر نيست ، بلكه هدايت مردم به سوى پيامبر است و در حقيقت تركيب آيه چنين است : «فهدى الناس اليك = مردم را به سوى تو هدايت نمود» و تفسير سوم از برخى از پيشوايان معصوم نقل شده است 3
با توجه به هر سه تفسير مى توان گفت در آيه كوچكترين اشارهاى به نظريه پيشداوران درباره عصمت پيامبر (ص) نيست، و كسانى كه از آن برداشت نادرست مىكنند، جهتى جز شتابزدگى در تفسير آيه ندارد و اگر با صبر و حوصله پيش روند ، مشكلات آيات برطرف مىگردد.
آيه: دوم: «فالرجز فاهجر» (مدثر - 5).
قرآن به پيامبر در سوره «مدثر» دستور مىدهد كه از «رجز» اجتناب ورزد، اگر مقصود از آن «بت» باشد، خطاب دورى از آن، چه معنى مىدهد؟ چنان كه مىفرمايد:
«يا ايها المدثر قم فانذر و ربك فكبر و ثيابك فطهر و الرجز فاهجر ولا تمنن تستكثر و لربك فاصبر» (مدثر - 1 - 7).
: «اى جامه به خود پيچيده! برخيز، بيم ده، خداى خود را بزرگ شمار، و جامه خود را پاك كن، و از «رجز» دورى جوى، منت مگذار تا فزونى جويى و براى خدا صبر و شكيبائى پيشگير.
پاسخ :
لفظ «رجز» در زبان عرب در موارد سه گانه زير كه شايد همگى از جزئيات يك معنى وسيع و كلى باشند، به كار مىرود:
1- عذاب 2- آلودگى 3- بت.
اكنون هر سه احتمال را در تفسير آيه يادآور مىشويم تا روشن شود كه در هيچ كدام گواهى بروجود لغزش فكرى در پيامبر (ص)، قبل از بعثت نبوده است .
الف - «رجز» به معنى عذاب: توضيح اينكه «رجز» به كسر «را» نه بار در قرآن وارد شده و در مجموع، مقصود از آن «عذاب» است جز يك مورد، و موارد آنها را فهرستوار يادآور مىشويم:
بقره /59، اعراف /134، و 135 و 162، انفال /11، سبأ /5، جاثيه /11 عنكبوت /29.
ولى همين لفظ به ضم «را» فقط يك بار وارد شده، است و آن همان آيه سوره «مدثر» است كه هم اكنون به توضيح آن مىپردازيم و هر سه احتمال را مطرح مىنماييم:
الف: «رجز» به معنى عذاب: اگر مقصود ازآن «عذاب» باشد هدف دورى از اعمالى است كه مايه عذاب مىگردد و اين نوع خطاب نشانه وجود زمينههاى نزديكى به وسايل عذاب در پيامبر نيست تا با عصمت او سازگار نباشد، زيرا خطابات قرآن جنبه عمومى دارد و آنجا كه به شخص پيامبر خطاب مىنمايد، مقصود تعليم ديگران و تفهيم عموم ملت است مانند قول معروف «اياك اعنى واسمعى يا جارة = به تو مىگويم، بشنواى «جاره» (نام زنى است).
اين نوع سخن گفتن، از بلاغت خاصى برخوردار است و هر نوع تبعيض را از ميان بر مىدارد و همه مردم مىگويند جايى كه عزيزترين انسان داراى چنين خطاب و تكليف باشد، حساب ما پاك است .
شما از اين طريق مىتوانيد بر هدف بسيارى از خطابهاى قرآن كه در آغاز نظر، با عصمت او سازگار نيست، دست يابيد از باب نمونه قرآن درباره «مضرات شرك» و اينكه مايه تباهى كليه اعمال نيك مىگردد، پيامبر را مورد خطاب قرار مىدهد تا تمام مشركان جهان حساب خود را ببرند و مىفرمايد: «لين اشركت ليحبطن عملك» (زمر - 65).
: اگر شرك ورزى همه اعمال نيك تو تباه مىگردد».
اين خطاب به پيامبر (ص) است ولى مقصود امت و هدف، تربيت كليه انسانهاست.
ب: رجز به معنى آلودگى ظاهرى: اگر مقصود از اين واژه آلودگى ظاهرى باشد جز يك دستورالعمل چيز ديگرى نخواهد بود، - مثل اينكه به پيامبر دستور دهد كه نماز بگزار - و برخى مىگويند: مقصود از آيه همين معنى است به گواه اينكه از ابن مسعود نقل شده كه مىگويد: ما با پيامبر در مسجدالحرام بوديم، ابوجهل وارد شد و گفت آيا در ميان شماكسى هست كه اين چيز آلوده را بر محمد پرتاب كند فوراً مردى برخاست و آن را گرفت و به سوى پيامبر (ص) پرتاب كرد 4
و اگر مقصود آلودگى روحى و اخلاقى باشد كه از صفات زشت دورى جويد، مفاد آن همان است كه در معنى نخست: (عذاب)، يادآور شديم و اين خطابها جنب تعليمى دارد.
ج: رجز به معنى بت و صنم: فرض كنيم كه مقصود از آن «بت» است هر چند ثابت نيست كه يكى از معانى آن بت باشد، بلكه ظاهر اين است كه اين لفظ معنى گستردهاى دارد به معنى «آلوده» كه بت نيز يكى از جزئيات آن است مانند قمار و ادوات و آلات آن كه قرآن از آنها و شراب به لفظ «رجس» تعبير آورده است آنجا كه مىفرمايد: «انمإ؛ّّ الخمر و الميسر و الانصاب والا زلام رجس من عمل الشيطان» (مائده - 90).
: «شراب و قمار و بت پرستى و «ازلام» (يك نوع بخت آزمايى) پليدى است و از كارهاى شيطان به شمار مىرود».
همان طور كه «رجس» با معنى وسيع خود بر همه اطلاق مىگردد همين «رجز» نيز اين حالت را دارد.
حالا ما فرض كنيم كه «بت» از معانى مستقيم اين لفظ است و مقصود از آن در آيه همين است ولى دستور به دورى از بت، شاهد بروجود بتپرستى در مخاطب كه خطاب به او جنبه كلى و قانونى و جهانى دارد، نيست؛ زيرا همان طور كه يادآور شديم خطابهاى قرآن همگى از مقوله: «اياك اعنى واسمعى يا جارة» است .
شاهد اين گفتار اين است كه در ظرف نزول اين آيه نه تنها پيامبر بت را نمىپرستيد (و هيچ گاه به دور بت نگشته است) بلكه در آن زمان كمر همت بر بت شكنى بسته و در اوج مبارزه با مشركان و بتپرستان بوده است .
* * *
آيه سوم: «و كذلك او حينا اليك رَوحاً مِنْ امرنا ما كنت تدرى ما الكتاب ولا الايمان ولكن جعلناه نوراً نهدى به من نشاء من عبادنا وانك لتهدى الى صراط مستقيم» (شورى - 52).
: «بر تو نيز بسان گذشتگان از پيامبران، روحى را به فرمان خود وحى كرديم و تو پيش از آن نمىدانستى كه كتاب و ايمان چيست؟ ولى آن نورى را قرار داديم كه هر كس از بندگان خود را بخواهيم با آن هدايت مىكنيم، تو نيز به راه راست هدايت مىنمايى».
مخالفان عصمت جمله «ما كنت تدرى ما الكتاب ولا الايمان» را شاهد بر آن گرفته كه پيامبر (ص) پيش از وحى، فاقد ايمان بود، و در سايه وحى ايمان آورد، و حال فاقد ايمان، از نظر عصمت، روشن است .
اين گونه افراد، پيشداورانى هستند كه قبلاً مدعا را مىسازند سپس به دنبال دليل آن مىروند وگرنه با اندكى دقت در مفاد آيه با توجه به آيات مشابه، مىتوان به هدف آيه پى برد، و از جدال و ستيز با رجال وحى و آموزگاران الهى يعنى زبدهترين انسانهاى جهان، دست برداشت اينك قبلاً نكاتى را يادآور مىشويم:
نكته اول: از «روح» كه به پيامبر وحى شده است همان قرآن است و اگر خدا قرآن را روح مىخواند براى اين است كه قرآن مايه حيات اخروى انسان است، همان طور كه روح در اين جهان مايه حيات دنيوى است و قرائن موجود در خود آيه و ما قبل آن، اين معنى را كاملاً تأييد مىكنند.
زيرا مهمترين محور بحث در سوره شورى همان مسأله «وحى الهى» است كه به صورت يك فيض معنوى از آغاز آفرينش انسان تا زمان پيامبر خاتم (ص)، جريان داشته است. 5
گذشته براين، در آيه ما قبل، طرق سه گانه سخن گفتن خدا با پيامبران مطرح گرديده چنان كه مىفرمايد:
«و ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحياً او من وراء حجاب او يرسل رسولاً فيوحى باذنه مايشاء انه علىّ حكيم» (شورى - 51)
: «در شأن خدا نيست كه با بشرى سخن بگويد مگر از طريق وحى (القاء به قلب) يا از پشت حجاب (همان گونه كه با موسى در طور سخن گفت) و يا رسولى (مانند جبرئيل) مىفرستد كه به اذن او (خدا) آنچه را بخواهد وحى مىكند او بلند مقام و حكيم است».
علاوه بر اين آيه «وحى كردن روح را» بر پيامبر، بر وحى روح بر ساير پيامبران عطف مىكند و مىفرمايد: «و كذلك او حينا روحاً من امرنا»: يعنى همچنان كه بر پيامبران پيشين وحى كرديم بر تو نيز به فرمان خود وحى نموديم. از اينكه وضع پيامبر را بر وضع پيامبران پيشين عطف مىكند و مىفرمايد: بر تو نيز مانند گذشتگان «روحى» وحى كرديم، مىتوان به خوبى حدس زد كه مقصود از «روح» سخن خدا و كلام او است؛ در پيامبر اسلام به صورت قرآن و در پيامبران ديگر به صورت صحف و تورات و انجيل و زبور.
خلاصه با توجه به سه مطلب مىتوان فهميد كه مقصود از روح، وحى الهى است .
1- محور اساسى بحث در سوره، مسأله وحى است .
2- آيه ما قبل، طرق سخن گفتن خدا را با بشر، توضيح مىدهد.
3- آيه مورد بحث گفتار خود را با جمله «و كذلك» آغاز مىكند و وضع پيامبر را با وضع پيامبران پيشين يكسان معرفى مىكند. در اين صورت به طور اطمينان مىتوان گفت: «روحى» كه به پيامبر وحى شده است همان قرآن و معجزه جاودان او است .
در برخى از روايات «روحا» به «روح القدس» تفسير شده است ولى اين تفسير با ظاهر آيه مطابق نيست زيرا آيه مىگويد: «ما به تو روحى را وحى كرديم» و روح، در آيه به حكم اينكه مفعول «اوحينا» است چيزى است كه وحى شده است در حالى كه روح القدس وحى كننده و پيام رسان نه وحى شده 6.
جمله: «ما كنت» و يا «ماكان» در زبان عرب غالباً درجايى به كار مىروند كه گوينده بخواهد امكان و توان، و يا شأن و شايستگى را از چيزى نفى كند و قرآن نيز اين نوع جملهها رادر همين مقوله به كار برده است كه نمونههايى را يادآور مىشويم:
الف: «و ما كان لنفس ان تموت الا باذن الله» (آل عمران - 145).
: «ممكن نيست نفسى بميرد مگر به اذن خدا».
ب: «ما كان لنبى ان يَغُلّ» «آل عمران 161).
: «در شأن پيامبر نيست كه خيانت ورزد».
ج: «و ما كان للمشركين ان يعمروا مساجد الله» (توبه - 17).
: «بر مشركان نيست كه مسجدهاى خدا را تعمير كنند».
د: «ما كنت قاطعة امراً حتى تشهدون» (النمل - 32).
: «بر من شايسته نيست كه بدون حضور شما (در چنين امر خطيرى) تصميم بگيرم.
با توجه به اين اصل، معنى جمله «ما كنت تدرى ما الكتاب ولا ايمان» اين است كه اگر ما به تو وحى نمىكرديم در تو اى پيامبر، امكان آگاهى از كتاب، و دستيابى برايمان نبود.
نكته سوم: ظاهر آيه اين است كه پيامبر پيش از وحى قرآن، نسبت به كتاب و ايمان، فاقد درايت و آگاهى بود و پس از نزول آن، بر علم و آگاهى دست يافت اكنون بايد ديد آن كدام نوع آگاهى از كتاب و ايمان است كه فقط در گروه نزول وحى است و شأن پيامبر و هيچ انسانى نيست كه بدون كمك وحى بر آن دست يابد و آگاهى از آن فقط و فقط در گروه نزول وحى امكانپذير مىباشد. دراين جا دو احتمال وجود دارد:
الف: آگاهى مربوط به اصل نزول كتاب و اصل ايمان به خداى يكتا.
ب: آگاهى مربوط به مضامين و محتويات قرآن اعم از عقايد، معارف، قصص و داستان، احكام و وظايف، و ايمان به مطالب گسترده آن.
احتمال نخست چيزى نيست كه آگاهى از آن در گروه نزول وحى بر پيامبر باشد، زيرا اهل كتاب از نبوت و رسالت او آگاه بودند و شخص پيامبر نبوت و رسالت خود را ازنياكانش شنيده بود و خدا و يكتايى او چيزى نيست كه عقل بر آن حاكم نباشدو حنيفان زمان پيامبر بدون اينكه وحى بر آنها نازل شود، همگى موحد بودند، طبعاً مقصود همان قسم دوم است كه هيچ انسانى بدون اتكاء به وحى نمىتواند از چنين اصول و معارف احكام و وظايف حتى قصص و سرگذشت صحيح پيامبران مطلع گردد و آگاه باشد، و بر آنها ايمان بياورد.
شكى نيست كه پيامبر گرامى پيش ازنزول وحى از تفاصيل معارف الهى و سنن تشريعى آگاه نبود و او در سايه وحى الهى از آنها آگاه شد و بر آن ايمان آورد و اين غير از اين است كه بگوييم كه پيامبر از هيچ چيز حتى از ايمان به خدا و يكتايى او آگاه نبود.
شما مىتوانيد مفاد آيه مورد بحث را هم در مورد «ما كنت تدرى ما الكتاب» و هم در مورد «ولا الايمان» به كمك دو آيه ديگر به دست بياوريد.
الف: «تلك مِن انباء الغيب نوحيها اليك ما كنت تعلمها انت ولا قومك من قبل هذا فاصبر ان العاقبة للمتقين» (هود - 49).
: «اين (سرگذشت پيامبران) از خبرهاى غيبى است كه به تو وحى مىكنيم تو و نه قوم تو قبلاً از آن آگاه نبوديد، بردبار باش، سرانجام از آن پرهيزگاران است .
جمله «ما كنت تعلمها» در اين آيه معادل جمله «ما كنت تدرى ما الكتاب» در آيه مورد بحث است و مقصود از هر دو، آگاهى از تفاصيل مضامين كتاب الهى است.
ب: «آمن الرسول بما انزل اليه من ربه و المؤمنون كل آمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله لانفرق بين احد من رسله و قالوا سمعنا و اطعنا غفرانك ربنا واليك المصير»(بقره /285).
«پيامبر به آنچه كه از پروردگار وى به او نازل شده، ايمان آورد، و همچنين افراد با ايمان همگى به خدا و فرشتگان و كتابها و پيامبران او ايمان آوردند، (مىگويند) ما ميان پيامبران او (از اين نظر كه همگى از جانب خدإ؛ّّ آمدهاند) فرق نمىگذاريم، مىگويند شنيديم و اطاعت نموديم خدايا ما را ببخش و بازگشت به سوى تو است».
شكى نيست ايمانى كه پيامبر با آن در جمله (آمن الرسول) توصيف شده است، ايمان پس از نزول وحى است، ولى متعلق آن، ايمان به اصل كتاب و يا ايمان به وجود خدا نيست، بلكه متعلق آن ايمان به چيزى است كه بر او نازل شده است «بما انزل» و آنچه بر او نازل شده همان اصول و معارف و قصص و سرگذشت و احكام و وظايف است، و يك چنين ايمان، پس از نزول وحى، به پيامبر دست داده است، زيرا ايمان متفرع به علم و آگاهى است، و چون چنين آگاهى بعد از نزول وحى بوده طبعاً ايمان هم پس از آن بوده است .
بنابراين متعلق ايمان در جمله «و لا الايمان» با متعلق ايمان در آيه «آمن الرسول» يكى است و آن عبارت است از ايمان «بما انزل اليه من ربه»: «آنچه از خدا بر او نازل شده است» ؛ ولى علت اينكه در آيه مورد بحث ايمان نفى شده و در آيه ديگر اثبات شده است اين است كه در آيه مورد بحث موضوع سخن حال پيامبر پيش از بعثت است و در آيه ديگر موضوع بحث حال او پس از بعثت است .
با توجه به اين قرائن و توضيحات هر نوع انديشه ناروا درباره پيامبر (ص) نسبت به قبل از بعثت كاملاً منفى است و بزرگان از مفسران اجمال گفتار ما را در كتابهاى خود آوردهاند شما مىتوانيد به مدارك ياد شده در زير مراجعه فرماييد: 7
آيه چهارم: «قل لوشاء الله ماتلوته عليكم ولا ادريكم به فقد لبثت فيكم عمراً من قبله افلا تعقلون» (يونس /16)
: «بگو اگر خدا مىخواست من قرآن را بر شما تلاوت نمىكردم و از آن آگاهتان نمىنمودم من مدتها در ميان شما پيش از آن زندگى كردهام، چرا نمىانديشيد؟!
هدف آيه باتوجه به ما قبل آن كاملاً روشن مىگردد، در آيه ما قبل دو پيشنهاد از جانب مشركان مطرح شده و اين آيه پاسخ از پيشنهاد نخست آنها است اينك آيه ما قبل:
«و اذا تتلى عليهم آياتنا بينات قال الذين لا يرجون لقائنا انت بقران غير هذا او بد له قل ما يكون لى ان ابدله من تلقاء نفسى ان اتبع الا ما يوحى الى انى اخاف ان عصيت ربى عذاب يوم عظيم» (يونس /15).
: «هر موقع آيات روشن پيامبر بر آنها تلاوت مىشود، كسانى كه به لقاء ما (روز رستاخيز) اميد ندارند مىگويند قرآنى غير اين بياور، و يا آن را عوض كن؛ بگو من حق ندارم آن را از پيش خود تبديل كنم، من از آنچه كه بر من وحى مىشود، پيروى مىنمايم من اگر مخالفت پروردگارم را بكنم از عذاب روز بزرگ مىترسم.
در اين آيه كافران كه نبوت و آسمانى بودن كتاب او را منكر بودند دو پيشنهاد به پيامبر كردند.
1- قرآنى جز اين (با همان فصاحت و بلاغت) بياور.
2- برخى از آيات قرآن مربوط به نكوهش بتان را تغيير بده.
اتفاقاً پاسخ هر دو پيشنهاد در ضمن هر دو آيه آمده است و ماهيت جوابها مختلف و گوناگون است. در انتقاد از پيشنهاد دوم، سخن از امكان و عدم امكان آن به ميان نيامده فقط يادآور مىشود كه من تابع و پيرو وحى الهى هستم و حق دگرگون كردن آن را ندارم و از هر نوع مخالفت ومعصيت و سرپيچى از وحى، مىترسم زيرا مخالفت، در روز قيامت كيفر به دنبال دارد: «قل ما يكون لى ان ابدله تلقاء نفسى...».
در حالى كه در انتقاد از پيشنهاد نخست مسأله ممكن نبودن آن را يادآور مىشود و مىفرمايد:
قرآن ساخته و پرداخته من نيست و مرا يا راى تنظيم و تدوين و انشاء آيات و سور آن نيست كه تا يكى را ببرم و ديگرى بياورم هر چه هست از آن خدا است و او همين را در اختيار من نهاده است و به فرمان او آن را بر شما مىخوانم و آموزش مىدهم و اگر او نمىخواست، نه، مىخواندم و نه، مىآموختم.
گواه اين سخن كه قرآن چكيده فكر و انديشه من نيست اين است كه سالهاى دراز در ميان شما بودم و با شما زندگى كردهام و در اين مدت، سخنى مشابه آيات و صور آن از من نشنيدهايد و اگر از من بود لااقل در اين مدت سخنى شبيه قرآن از من مىشنيديد، چرا نمىفهميد؟!
در نتيجه، اين آيه مانند آيه قبلى فقط ناظر به اين است كه قرآن از جانب خدا است و او به من آموخته است و من تا قبل از نزول وحى از آن آگاه نبودم. و اين حقيقتى است كه همه مسلمانان بر آن اعتقاد دارند و اين مطلب با ايمان و توحيد رسول گرامى قبل از بعثت منافاتى ندارد و مسلماً وضع پيامبر پس از نزول وحى با وضع او قبل از نزول آن فرق داشته است، و آن، اطلاع تفصيلى از اصول و احكام و معارف و سنن و قصص و سرگذشتها بوده است .
آيه پنجم: «و ما كنت ترجوا ان يلقى اليك الكتاب الا رحمة من ربك فلا تكونن ظهيراً للكافرين (قصص /86).
: «تو هرگز اميد آن نداشتى كه كتاب بر تو نازل گردد مگر از طريق رحمت پروردگارت (به پاس اين نعمت) پشتيبان كافران مباش».
در آغاز آيه، اميدوارى پيامبر را بر نزول كتاب بر او نفى مىكند، ولى در ذيل، استثنايى به صورت «الارحمة من ربك» وارد شده كه بايد درباره آن دقت كرد و مفهوم آن را به دست آورد و ذيل آيه توان آن را دارد كه ثابت كند كه رسول گرامى قبل از بعثت به نوعى اميد به القاء كتاب بر خود داشت؛ و به عبارت ديگر، از يك نظر فاقد اميد بود، ولى از طريق ديگر به نزول آن اميد داشت. اينك توضيح جمله .
در مورد اين استثنا سه احتمال وجود دارد كه استوارترين آنها احتمال سوم است
1- لفظ «الا» در جمله «الا رحمة من ربك» به معنى استثنا نيست كه از جمله قبل، چيزى را «منها» كند، بلكه به معنى «لكن» است كه در مقام استدراك از گفتار قبل به كار مىرود، و معنى جمله چنين است: تو اميد نداشتى كه كتاب برتو القاء گردد ليكن با اين نوميدى رحمت پروردگار ايجاب كرد كه چنين نعمتى شامل تو شود. اين نظر از «قراء» كه از ادباى زبان عربى است نقل شده است. 8
در اين فرض چيزى از جمله پيشين استثنا و به اصطلاح «منها» نشده است و جمله قبل به حالت نفى مطلق باقى مانده است و آن اينكه پيامبر هيچ نوع اميدى به نزول كتاب نداشت؛و در حقيقت مفاد آيه مثل اين است كه فردى به يك نفر كمك مادى كند در مقام توضيح كار خود بگويد من به فلانى بدهكار نبودم، ليكن به خاطر پيوند خويشاوندى به وى كمك كردم .
البته يك چنين تفسير با امكان حمل «الا» بر «استثنا»، نه «استدراك» بر خلاف ظاهر است و در سخنان افراد بليغ وجود آن كاملاً نادر مىباشد.
2- لفظ «الا رحمة» به معنى استثنا و خارج كردن چيزى از جمله پيشين است، نه به معنى استدراك، ولى جملهاى كه «الا رحمة» متوجه آن مىباشد و از آن استثنا مىكند از مفاد آيه استفاده مىشود و در تقدير است گويا خدا چنين مىفرمايد: «و ما القى عليك الكتاب بسبب من الاسبباب الارحمة» قرآن به هيچ جهتى بر تو فرود نيامد، مگر از جهت رحمت حق و اين نظريه را زمخشرى در كشاف نقل كرده است.
ناگفته پيدا است كه تقدير جمله برخلاف قاعده است و تا ضرورتى ايجاب نكند، نبايد سراغ آن رفت .
3- لفظ «الا رحمة» استثنا از جمله موجود در خود آيه است. و معنى آيه اين است: تو اميدى به نزول قرآن برخود نداشتى، مگر از يك طريق و آن اينكه رحمت و كرم حق شامل حال تو گردد و چنين افتخارى نصيب حال تو شود.
و به ديگر سخن، اميد به نزول قرآن به دو صورت متصور بود:
الف: پيامبر از طريق مجارى عادى به نزول آن بر خود اميدوار شود، كه آيه وجود چنين اميد را نفى مىكند زيرا هيچ نوع جريان عادى بر نزول آن گواهى نمىداد.
ب: فضل و كرم خدا شامل حال پاكترين بنده او شود و او را با چنين نعمت بپوشاند، اميد از اين طريق منفى نبود و پيامبر مطمئن بود كه روزى رحمت حق شامل او مىگردد و كتاب هدايت را در اختيار او مىگذارد.
تفسير سوم، كاملاً با ظاهر آيه تطبيق مىكند و با آنچه كه از زندگانى پيامبر قبل از بعثت آگاهى داريم سازگار مىباشد و در ميان مفسران، فخررازى به صورت روشن اين نظر را بيان كرده و از سخنان مرحوم علامه طباطبائى 9 نيز به گونهاى استفاده مىشود.
گروه پيشداوران بدون دقت در مفاد اين آيات، آنها را دستاويز خود قرار دادهاند.
|
| ||
| سرپرستى عبدالمطلب |
| |
| گم شدن رسول خدا(ص) |
| |
| بعد از سفر شام | ||
| در دامان ابوطالب |
| |
| نخستين سفر محمد(ص) به شام و داستان بحيرا |
| |
| پنج سال در صحرا |
| |
| درگذشت پدر |
| |
| درگذشت مادر |
|
| پيامبر(ص) تا خديجه(س) زنده بود زن ديگرى اختيار نكرد |
| |
|
| ||
|
| ||
| پیمان حلف الفضول |
| |
|
| ||
| شركت در جنگ فجار |
| |
| فرزندان رسول خدا(ص)از خديجه(س) |
| |
|
| ||
| محمد صلى الله عليه و آله پيرو شريعت پيامبر ديگرى نبوده است |
| |
| ولادت امام على (ع) |
|
| ازدواج امير المؤمنين(ع) با فاطمه(س) |
| |
| بازگشتن خورشيد |
| |
| داستان مسجد ضرار |
| |
| دعوت سران جهان به اسلام |
| |
| ساختمان مسجد مدينه |
| |
| عقد اخوت (پيمان برادرى) |
| |
| غزوه بدر |
| |
| فتح مكه |
| |
| واجب شدن روزه |
|
45.jpg)
سلام بر معراج پیامبر (ص) در شب تاریخی و جاودانه که محمد امین از قدس شریف به سوی «سدره المنتهی» عروج فرمود و در آنجا با خدای خود ملاقات کرد. درود خدا بر مردان یعقوب نبی (ع) که پس از بازگشت چهل ساله از کنعان پای در سرزمین شیر و عسل نهادند و صحرای سینا را محشر وحدانیت خدا و تقوی الهی کردند و سپاس بر مردان بلند قامت و جنگجو که عرض جغرافیایی 42 درجه شمال غربی دریای مدیترانه شهر قدس با آنان معنا یافت.
شاید روزگار نمیدانست روزی قدمگاه پیامبر اسلام شاهد تاخت و تاز جنگهای صلیبی قرار گیرد و یا به بهانه وجود هیکل سلیمان در زیر مسجدالاقصی موریانهها به آن هجوم بیاورند. کجایند هفتاد مرد یعقوب نبی (ع) که ببینند گوساله پرستان صهیونیست دوباره داستان گوساله سامری را زنده کرده و درد، رنج و شیون زنان و کودکان بی دفاع را از نیل تا فرات پراکندهاند.
در کشاکش نبرد خوبی و بدی در تاریخ، مولودی ناخلف با شعار بازگشت به سرزمین موعود پای در سرزمین بیتالمقدس نهاد که پایهگذار تفکری سخیفتر از این مولود به نام تفکر صهیونیستی شد. توطئهای چند لایه که بر بیشتر اعصاب کشورهای دنیای اسلام نفوذ و حضور دارد. موریانههای صهیونیستی در قالب طرح جهانی سازی اقتصاد و سرمایهگذاری خارجی چنان شریانهای نیل تا فرات را نشانه رفتهاند که استقلال اقتصادی کشورهای اسلامی را تهدید میکند.
هنگامی که غبار چشمانم را پاک میکنم، در داستانهای دوران کودکی در دنیای وانفسای بدی و تباهی، فضیلتی بود که پشت رذیلت را به خاک میمالید. یکی بود یکی نبود. در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود. فضیلتها و تباهیها در همه جا شناور بودند. آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضایل و تباهیها دور هم جمع شدند. خستهتر و کسلتر از همیشه، ذکاوت پیشنهاد قای باشک بازی را داد و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم میگذارم. از آنجایی که هیچ کس نمیخواست به دنبال دیوانگی بگردد، همه قبول کردند دیوانگی با چشمهای بسته شروع به شمردن کرد و همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد. خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد. اصالت درمیان ابرها مخفیگشت. هوس به مرکز زمین رفت. طمع داخل کیسهای که خودش دوخته بود مخفی شد. دروغ گفت زیر سنگی پنهان میشوم، اما به ته دریا رفت.
و همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد چون همه میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید. هنگامی که دیوانگی به صد رسید، عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلیاش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین و... یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق. او از یافتن عشق، ناامید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه کرد، تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگ مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان دوباره و دوباره آن را در بوته گل رز فرو کرد و با صدای نالهای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون امد. با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد. شاخهها به چشمان عشق فرا رفته بودند و او نمیتوانست جایی را ببیند. او کور شده بود. دیوانگی گفت: «من چه کردم؟ چگونه میتوانم تو را درمان کنم؟» عشق پاسخ داد: «تو نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری بکنی، فقط در کنار من باش و این گونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.
نمیدانم بر این سرزمین مصیبت چه گذشته است که چنین سرد و بیروح شده و فریادرسی نیست. مگر میشود تاریخ را حتی فریفته باشند و از میان صدها روایت، تنها روایت صهیون باشد و بس. گویا چشمها کور شده و آیینهها را غبار گرفته است. بادهای مسموم نهالها را شکستهاند و آتش صاعقه را در همه وسعت بیشهزار گستردهاند و دشت، جولانگاه گرگهای گرسنهای است که رمه را بی چوپان یافتهاند. مگر نه این است که برخی کشورهای مسلمان مقهور ادعای واهی آسایش خیالی اسرائیل شده و دیوانهوار در حال معامله سرزمین قدس؛ آن هم به ثمن بخس هستند. ای سرزمین پاکترین پیامبران، در آدینه روز مردان و زنانت عاشقانه تو را فریاد خواهند زد زیرا جمال الدوره، پدر شهید محمد الدوره، شکوفه عشق را در روز قدس در نهاد فرزند نورسیده دیگرش محمد نامید تا قدس زنده و جاوید بماند.
اما ای برادر و خواهر مسلمان. آیا اگر امام زمان (عج) در مبارک روزی ظهور فرمایند بر این ظلم صبر خواهند کرد؟ آیا امام منتظران و منتظر امروز، به حال مظلومان فلسطین نمیگریند؟ آری ای برادران و خواهران مسلمان، در هر جای جهان که به سر میبرید بدانید امروز هیچ فریضهای بالاتر از انتظار و در عرصه انتظار نیز هیچ مسئلهای واجبتر از اجابت ندای «اهل من ناصر ینصرنی» در صحرای فلسطین نیست.





